Montag, 25. Februar 2013

دو طوطی ابراهیم گلستان Ebrahim Golestan

بیرون هوا ابری بود و نور عصر در گوشه اتاق وامیرفت. من روزنامه می خواندم و می شنیدم که نوک میله های نازک بافندگی دردست همسرم به هم می خورد. برخاستم به فکر اینکه قهوه بسازم از پشت شیشه ها دیدم درحوض چیزی سبز می جنبد، حوض پوشیده بود از برگ - برگ قدیم ریخته خیس وارفته، برگ هنوز خشک چروکیده چنار. اما میان این همه اکنون  پرنده ای تقلا داشت. رفتم ببینم چیست. طوطی بود. مشکل بود او را درآوردن. هم در میان حوض دور بود از دست، هم هول کرده بود – ورم می کرد. چوبی هم نبود که با آن هلش بدهم ، ناچار جز آب پاشیدن کاری نمی شد کرد تا شاید به گوشه دیگر بلغزد و نزدیکتر شود، به سنگ دیواره. همین هم شد. او را در آوردم .
او را از نوک بال گرفتم درآوردم، می ترسیدم شاید به ضرب منقارش زخمی به دست من بزید، خون بیندازد. ولی انگار، سرما و خیس بودن او را بی حال کرده بود. ترسیدم تلف بشود، او را درست گرفتم. او را در لای هر دو دست گرفتم، کمی چلاندم و در لای حوله ای که زنم آورد – گفتم بیاورد – گذاشتم، بستم.  پرسیدم طوطی چکار به حوض دارد، پاییز. گفتیم حتما مهاجر نیست، از قفس جسته، بعد از سرما و خستگی یا شاید هم که تشنه بوده، آب دیده توی آب افتاده. او را کنار بخاری نگاهداشتیم با این امید که سرمانخورده باشد، نچاید، دوام بیارد. می ترسیدم هم ولش کنم دوباره جان بگیرد بخواهد که به درو شیشه ها بخورد یا لاله ها و تنگ های توی تاقچه ها را بیندازد. تا اینکه عاقبت دیدم او را که همچنان نمی شود میان حوله گرفت و نگاه داشت، ول هم نمی شد کرد، رفتیم یک صافی آوردیم از آن طاس های پهن پلاستیکی. طوطی را کنار بخاری گذاشتیم زیر صافی قرمز. اول برنج خشک برایش گذاشتیم، بعد از فکرمان گذشت که طوطی به دوست داشتن قند معروف است. شب پیش از آنکه بخوابیم یک سینی مسی گذاشتیم زیرپایش تا فضله های احتمالی او روی فرش نیفتد. فنجان آب و چند حبه قند و یک پیاله نخود هم گذاشتیم زیر صافی سرپوش در همان سینی. فردا که جمعه بود او را مواظبت کردیم. با شنبه یک قفس برایش آوردیم. حالش به جا آمد. پائیز رفته بود و زمستان رفت . طوطی به خوردن قند و نخود خو کرد. ساکت بود. شاید چون در خانه، روز هیچکس نمی آمد حرفی نمی شنید که یاد بگیرد. شب هم  او را در آشپزخانه می بردیم چون گرمتر بود، و دورتر بود از اتاق های خواب و نشیمن. می خواستیم وقتی که بیداریم از حرف و از صداهامان خوابش به هم نخورد، وقتی هم که می خوابیدیم جیغی اگر کشید بدخوابمان نکند، نشنویم .
وقتی بهار آمد او را به زیر سایه گیلاس ها بردیم. زنبورها می آمدند دور شکوفه می ترسیدیم او را بیازارند، وقتی کلاغ صدا می کرد می ترسیدی او را بترسانند. وقتی نسیم می آمد قفس تکان می خورد طوطی برای خودش خوش بود تا گرم شد و ما دیگر او را شب ها تو نمی بردیم. اما یک شب که سخت به جیغ افتاد، دیدیم  گربه ای کمین کرده است. بندی به شاخه افرا گره زدیم و قفس را به آن بستیم جوری که دور از پرش گربه ها باشد. بند بلند تاب قفس را زیاد تر کرد اما قشنگتر بود زیرا قفس معلق تر، بی تکیه تر به چشم می آمد، انگار آزاد است چون بند نازک را از دورتر نمی شد دید، قلاب روی قفس هم که دور بود از شاخه. یک روز ناگهان دیدیم بالی شاخه های زبان گنجشک یک طوطی نشسته است، می لولد یک لحظه فکر کردم طوطی گریخته است، ولی او بود. توی قفس نشسته بود و نخود می خورد. آن طوطی فراز شاخه از کجا آمد ندانستیم شب وقتی که شد، او رفت و صبح باز آمد.  شبها می رفت و روز می آمد ، شاید شبها میان شاخه ها  می رفت، در لای برگها گم بود. اما هر روز روی شاخه های زبان گنجشک  گاهی تکان می خورد، گاهی خاموش و ساکن بود. گفتیم آیا هوای اقلیمی آنقدر فرق کرده است که دیگر مساعد زاد و نمو مرغ های استوائی شد؟ اوضاع باغ وحش مرتب نیست؟ یا از خانه های همسایه است؟ ناچار قصه مولای روم هم به یادمان آمد گفتیم باید مواظب بود این با دیگر کلاه نگذارند. طوطی شبها می رفت و روز می آمد تا اینکه رفت، و تا سال بعد نیامد .
طوطی که رفت از یاد ما هم رفت، اما بهار که باز قفس را به زیر شاخه آوردیم یک روز پیدا شد. اما دوباره روی شاخه ها می جست. طوطی هم در قفس تکان می خورد، هی دور خود می گشت. تا اینکه طوطی روی درخت آمد نشست روی شاخه ای پائین تر. یک  چند روز او نخود و قند روی سنگ حوض و کنار پاشیدیم اما برای خوردنشان هیچ از جای خود نمی جنبید، تنها مگس باری قند هجوم آورد، مورچه  برای ریزه های نخود رج  بست. آخر از این حضور ساکت او من دلم گرفت، گفتم حالا که او نمی آید این را رها کنیم همراه هم باشند. رفتم کنار قفس، گرچه دودل بودم، در را گشودم و طوطی را در آوردم. طوطی را گذاشتم به زمین جوری که بالائی او را درست ببیند، آنوقت رفتم دور. طوطی شروع کرد به رفتن اما درست نمی رفت، می لغزید. شاید طوطی قدم بلند برنمی دارد اما کوتاهی قدم این یکی زیاد هم طبیعی به چشم نمی آمد. در روی خط راست راه نمی رفت، می لغزید؛ وقتی که می لغزید کج می شد انگار روی دایره می رفت. شاید هم از بس به گردی قفس خو گرفته بود بیرون میله های قفس هم هنوز دایره می زد، هنوز دور خود می گشت. دیوار و حد دایره وار قفس انگار رفته بود توی رفتارش .
طوطی که روی شاخه بود گاهی بالی به هم می زد، گاهی از شاخه ای به شاخه ای می جست گاهی صدا می داد اما طوطی به روی  زمین همچنان تلو تلو می خورد. یک بار خواست خیز بردارد، ولی افتاد. شاید پاهاش خسته بود یا بالهایش از نپریدن کرخت بود، یا اینکه لم پریدن به یاد او نمی آمد و تلو تلو می خورد. اینکه رفته رفته گذارش به بته گل سرخ رونده ای که به دیوار تکیه داده بود افتاد. از روی کنده بالا رفت، پا روی شاخه های زبر گیر می انداخت تا تن از لای خارهای خشک بالا بلغزاند. در بال اگر توان پریدن نمانده بود انگار میل به بالا هنوز برجا بود. ولی لغزید، ولی افتاد. یک چند تکه کرک سبز هم میان خارها ماند .
ضرب سقوط گیجش کرد. دیدم درست نیست او را رها کردن. شاید دراین تقلاها تا وقتیکه قوت پرواز را دوباره بیابد، یا پای او دوباره راه بیفتد، شاید دوباره از درخت افتاد، این بار او سخت افتاد، پایش شکست، بالش ریخت، شاید کلاغ او را برد یا گربه او را خورد. او را دوباره توی قفس کردم .
طوطی که روی شاخه بود می پایید بالی نزد، نجست، صدائی نداد. می پایید. از بال باز و از اینکه پریدن براش ممکن بود بیشتر تنهائیش به چشم می آمد تا روز بعد که از روی شاخه پیش قفس آمد. از دانه های ارزن پاشیده زیر قفس ورچید، دور قفس چرخید، روی قفس نشست، بعد خود را به میله های قفس  چسباند، نزدیک روبروی طوطی توی قفس منقار از لای میله تو می برد، از آب و تخم آفتاب گردان او می خورد، شب هم که شد نرفت میان درخت ها، رفت بروی بام قفس بی صدا نشست – منتظر، انگار فردا صبح بر روی هم هنوز همچنان همانجا بود. بی جا بود این جدائی و این ربط از میان میله های قفس، وقتی که می شد هر دو پیش هم باشند. تا وقتی که طوطی باز پرواز را به یاد بیارد دیدم چرا دوری؟ دیدم قفس برای هردوشان تنگ است، گفتم به نوکرمان یک قفس که جای بیشتری داشته باشد بخرد تا هر دو پیش هم باشند .
شب دیر آمدم به خانه ندیدم چه کرده بود، ولی فردا دیدم دو طوطی، روبروی یکدیگر، هر یک در یک قفس، جدا از هم ساکت نشسته اند- من دلم گرفت. از کوره در رفتم گفتم:« احمق! گفتم قفس بخر بزرگ باشد که هر دو پیش هم باشند نه اینکه آن یکی را هم در جای تنگ دیگری بتپانی، نفهم!»
نامردی نکرد و رفت تا روز بعد یک قفس گنده  گیر آورد، شاید برای  اینکه  به من سر به سر بگذارد،  شاید برای سرگرمی، شاید از اینکه جفت کردن طوطی ها را با جوری عروسی و فرصت برای جشن گرفتن یکی می دید با خرده کاغذ و گل و ته شمع ها ی رنگی و پولک های اکلیلی زینت برای میله های قفس جور کرد و قفس را به حد حجله ای آراست، بعد با لبخند آن را برای من آورد انگار امید آفرین شنیدن هم از من داشت. من خنده ام گرفت و گفتم خوب، اما از کجا خبرداری این هر دو نر یا هر دو ماده نباشند گفت ای آقا در این زمانه که فرقی نمانده دیگر که. آنوقت اول طوطی قدیمی را از قفس در آوردیم کردیم توی حجله و آب و پیاله های پر از قند و تخم آفتاب گردان را در آن جا به جا کردیم، از بند بسته به شاخ درخت قلاب سرکج  قفس اولی را درآوردیم جایش گیر فلزی قفس تازه را بستیم. بعد یک نگاه کردم دیدم هر چیز آماده است در را باری اینکه طوطی دوم به راحتی بتواند از آن عبور کند گشاد باز گذاشتیم جوری که پنجره اش روبرو و جفت در بازان قفس باشد. اما وقتی که پنجره را باز کردم طوطی از جای خود تکان نخورد و جلوتر نرفت. اول یک کم قفس را تکان دادیم، یک کم کجش کردیم، یک کم با انگشت از لای میله ها طوطی را به سوی پنجره هل دادیم اما طوطی از جای خود نمی جنبید. گفتیم داماد کمروئی است، اما شوخی به درد نمی خورد و لوس بود،ما منتظر بودیم.طوطی از جای خود نمی جنبید. آخر حسن، که نوکرمان بود، حوصله اش سر رفت خواست با دست او را از قفس درآورد گفتم:«مواظب باش». دستش را درون قفس می برد. گفتم:«دو دستی بگیرش. مواظب باش».
گفت:« دو دستی چه جور، آقا؟ یه دس به زحمت رفت».
گفتم:«مواظب باش. منقارش را مواظب باش».
دستش درون قفس رفته بود، طوطی را گرفت، درش آورد، گفت:«از پشت گردنش گرفتمش که نوک نزنه».
که مرغ ناگهان جنبید. حسن ترسید، رم کرد، مرغ از دست او در رفت؛ رفت. ما بیخودی جستیم، دویدیم دنبالش. او رفته بود. از لای شاخه ها پرید بالی شاخه ها گم شد. او را نمی دیدیم. آخر حسن به غیظ گفت:«سگ پدر در رفت».
گفتم:«از بس خری، حسن. گفتم بهت مواظب باش».
گفت:«آقا شما حواسمو پرت کردین».
گفتم:«درست نگرفتیش». گفت:«موش مرده بازیاش به ما گول زد».
گفتم:«ده بار گفتم مواظب باش». گفت:«گفتین مواظب چنگش باش. از بس صدا دادین ترسید». که ناگهانی جست، گفت:«این بابم! درش وازه».
در باز مانده بود، طوطی میان قفس تخمه می شکست .
گفتم:«در را ببند که گربه سراغش نره». بعد گفتم:«نه. واز بذار که وقتی که اون باز بیاد خودش بره اون تو. منگوله ها را هم وردار».
گفت:«آقا چکار داره به منگوله. منگوله برای قشنگی بود. منگوله ها برای دیدن ما بود».
من لای شاخه ها نگاه می کردم تا ببینم کجا رفته است. تنها صدای تخمه شکستن به گوش می آمد .
گفت:«رفتش. ولش کنین، آقا. رفته دیگه».
گفتم:«از منگوله های تو رم کرد».
چیزی از لای شاخه ها نمی جنبید .
گفت:«در واز باشه یه وقت دیدین که گربه سراغش رفت». من لای شاخه ها نگاه می کردم. گفت:« کم نگش داشتین. بیشتر باید نگش می داشتیم ما».
چیزی نمی جنبید. گفت:«زود ولش کردین. نه خیر دیگه رفتش.عادت نکرد. کم نگش داشتین». چیزی در لای شاخه ها به سبزی طوطی نمی دیدم. تنها از قفس صدای تخمه شکستن به گوش می آمد. گفتم: «خوب ول کن بریم، فعلا در را نبند. پیداش می شه خودش دوباره، ولش کن».
گفت:«در رفت. در رفت دیگه. چکار داره به منگوله؟»

 http://perslit.com/ebrahimgolestan_2tuti.html

Keine Kommentare:

Kommentar veröffentlichen