Sonntag, 3. August 2014

زندگانی سیاسی خاندان علم


زندگانی سیاسی خاندان علم
سراسر شرق ایران، به ویژه سیستان و خراسان، از زمان سلطه اعراب اموی تا سالها بعد از سیطره عباسیان بر سراسر امپراتوری اسلامی دستخوش گوناگون بر ضد حکومت مرکزی بود. از جمله این شورشها که در دوره منصور عباسی (خلافت ۱۳۶ - ۷۷۴م) در خراسان و سیستان رخ داد، شورش استادسیس بود. استادسیس با آنکه ادعای مسلمانی داشت در بتن زرتشتی بود  و به نظر می‌رسد بعد از آنکه عصیان خویش را آشکار کرد در صدد برآمد تا در آئین زرتشت تجدیدنظری کند. وی خود را موعود زرتشت خواند. قبل از شروع دعوتش در سیستان نفوذ و اقتداری به هم رسانیده بود. مورخان عده‌ پیروان وی را تا سیصد هزار می‌‌آورند که بسی‌ مبالغه آمیز می‌‌نماید. وی بر سیستان، هرات و بادغیس دست یافت و تا مرورود هم پیش رفت و چندین بار سپاهیان منصور را شکست داد و اگر گفته مورخان را بپذیریم، عاقبت در نبرد مغلوب شد و نزدیک به هفتاد هزار تن از یارانش کشته و چهارده هزار تن اسیر شدند. خود وی سرانجام اسیر و کشته شد، و به قولی‌ اسیر شده و در بغداد به امر منصور به قتل رسید. خازم بن خزیمه هم که خاندان علم خود را به او منتسب می‌‌سازند از جمله سرکردگانی بود که در هنگام شورش استادسیس، همراه سپاهیانش به مناطق شرق اسلامی اعزام شده بود.
آنچه که از فحوای متون تاریخی‌ برمی‌ آید این است که خاندان علم از اواخر دوران صفویه و همزمان با سرگردانی شاه طهماسب دوم اهمیت یافته‌اند.
اسماعیل خان خزیمه اولین فرد مهمی‌ است که تاریخ از او به عنوان سرکرده و بزرگ خاندان علم نام می‌‌برد، با این حال تا زمانی‌ که وی خود سرپرستی قوم و سپاهش را بر عهده داشت هنوز نام "علم" بر این خاندان تعقل نگرفته بود. در واقع عنوان "علم" که بعد‌ها برای شناسایی این خاندان برگزیده شد مأخوذ از نام فرزند بنیانگذار این خاندان، یعنی‌ امیر علم خان است.
  دوران زندگی‌ امیر اسماعیل خان خزیمه به علت فقدان مدارک کافی‌ در پرده‌ای از ابهام است. و طور جسته و گریخته در برخی‌ منابع راجع به وی دیده می‌‌شود.
اولین بار که از وی اسمی در تواریخ دیده شده به هنگام قدرت یابی‌ نادر قلی‌ افشار در خراسان است. در این زمان نادر، از درگیری‌های محلی و منطقه ای، توانسته بود رقبای خود را از بین ببرد، و از آنجا که دامنه قدرت خود را در قلمروی بیش از مناطق شمالی خراسان گسترش داده بود شاه طهماسب دوم را که برای رهایی از تعقیب دنبال پناهگاه می‌‌گشت به خراسان دعوت کرد، شاه طهماسب هم دعوت او را پذیرفت.
دقیقا در همان زمان بوده است که ما نام امیر اسماعیل خان خزیمه را جزو کسانی‌ می‌‌بینیم که طبق شواهد متون تاریخی‌ به اردوی نادر قلی‌ پیوسته است. 

به این  ترتیب از این  دوره است که نقش خاندان علم در تحولات سیاسی پررنگ تر شده و مورد توجه نادر قرار می‌‌گیرد، و بتدریج روسای این خاندان را به حکمرانی برخیایالات برمی‌‌گزیند. چنانچه در سال (۱۱۴۴ق / ۱۷۳۱م) با آن که نادر هنوز رسما به پادشاهی نرسیده - طیحکمی اسماعیل خان خزیمه را به عنوان حاکم ایالت فراه و قاین تعیین میکند. از آنجا که ایالت فراه در منطقه سوق الجیشی شرق ایران و در غرب افغانستان کنونیواقع شده بود و در واقع راه تجارتی بین قندهار و هرات و سیستان محسوب می‌‌شد و این منطقه را به مناطق شرقیایران در جنوب خراسان کنونی، یعنیقائنات پیوند می‌‌داد، نقش خاندان علم در تحولات سیاسی نظامی و اقتصادی کشور بیشتر آشکار می‌‌شود.
امیر علم خان اول
امیر علم خان فرزند اسماعیل خان خزیمه است. آخرین خبری که از زندگی‌ اسماعیل خان در دست است: راجع به همکاری وی در لشکر کشی‌ نادر برای جنگ با محمد خان بلوچ است. خاندان علم در زمان اسماعیل خان خزیمه و به ویژه جانشین و فرزندش اهمیت بیشتر می‌‌یابد.
صاحب مجمل التواریخ درباره‌ امیر علم خان اول و اهمیت او در زمان نادرشاه می‌نویسد: "امیر علم خان، ولد اسماعیل خان خزیمه بعد از فوت والد همیشه از طفولیت ملتزم رکاب نادر شاه و تربیت یافته آن ظل الله، و به وفور عقل و کیاست موصوف، و به تدبیر و تهور بین اللامم مشهور آفاق و از جمیع سرکردگان خراسان در مرتبه و جمعیت طاق بود."
 امیر علم خان اول در جنگ با کردهای خبوشان کشته می‌‌شود.
امیر علی‌ خان خزیمه فرزند امیر علم خان خزیمه توسط شاهرخ شاه به حکومت قائنات گمارده شد و در همین زمان حکومت منطقهٔ قائن تا حدود زیادی در خاندان علم موروثی شد. 
در اواخر عمر دولت زندیه که مقارن با درگیری‌های شدید بین آقا محمد خان و لطفعلی خان بود امیر علی‌ خان تا اندازه‌ای تجدید قدرت کرده و از امرای معروف خراسان به شمار می‌‌رفت. تاریخ دقیق فوت او مشخص نیست. احتمال میرود در سال‌های (۱۲۱۰ - ۱۲۱۳ق/ ۱۷۹۵ - ۱۷۹۸م) درگذشته باشد.
 امیر علم خان دوم
امیر علی‌ خان دارای دو فرزند ذکور به نام‌های امیر علم خان و امیر محمد خان بود. امیر علم خان دوم پس از مرگ پدر حکومت قائن را عهده دار شد. آغاز حکومت وی با به سلطنت رسیدن فتحعلی شاه قاجار در ایران است. باید توجه داشت که در این دوره افغانستان رسما جزو خاک ایران محسوب می‌‌شد، روابط و پیوند‌های حکام هرات و دیگر مناطق افغانستان با خاندان علم در این دوره نسبت به حکومت مرکزی ایران بسی‌ محکم تر می‌‌نمود.
 امیر علم خان دوم در تاریخ گیتی‌ گشا و همچنین سر جان ملکوم به عنوان فردی مقتدر نام برده شده است. آخوند ملا عبدالکریم اشراق نیز در دیوان خود او را مدح کرده است. تقریبا اوایل حکمرانی امیر علم خان دوم بود که شهر بیرجند نیز به حوزه حکمرانی خاندان علم ضمیمه شد. در زمان امیر علم خان دوم در قسمت شمالی شهر بیرجند قلعه‌ای جهت حفاظت شهر ساخته شده بود که حوزه حکمرانی خاندان علم بود. در همین دوره در حوزه حکمرانی امیر علم خان و به سرپرستی برادر وی امیر محمد خان برخی‌ از ادوات نظامی و بالاخص توپ ساخته شد.
از تاریخ درگذشت امیر علم خان دوم مدرکی‌ در دست نیست اما می‌توان آخرین سال‌های عمر وی را میان (۱۲۴۰-۱۲۴۵ق / ۱۸۲۴-۱۸۲۹م) دانست.
 امیر اسداله خان حسام الدوله
امیر اسداله خان حسام الدوله فرزند امیر علم خان دوم است. تاریخ جانشینی وی در متن تاریخی‌ ذکر نشده، اما می‌توان حدس زد که این تاریخ بین (۱۲۴۰-۱۲۴۵ق/۱۸۲۴-۱۸۲۹م) است. حکومت وی تا سال‌های (۱۲۷۷-۱۲۷۸ق/ ۱۸۶۰-۱۸۶۱م) ادامه داشته است. حوزه حکمرانی خاندان علم در این دوره غیر از ناحیه قائن و بیرجند مناطق تون و طبس نیز بدان افزوده شد. بنابرین از این دوره تحولات بیشتری در نواحی شرقی‌ ایران در حال تکوین بود که روزبروز به نقش و جایگاه خاندان علم در این منطقه از کشور می‌‌افزوده است. عمدهٔ‌ترین مسله در این دوره به موضع گیری خشونت آمیزتر انگلستان همسایه جنوبی و شرقی‌ ایران در منطقه باز می‌‌گردد.
امیر اسداله خان حسام الدوله حاکم قائنات در ارتباط با درگیری‌های ایران در افغانستان در چند مورد خود شاهد عجز حکومت مرکزی ایران در مقابل انگلستان است. و طرفی‌ به ویژه اینکه انگلیسی‌‌ها نفوذ بیش از حدی در دولتمردان حکومت مرکزی قاجار داشتند و در اکثر موارد در انتخاب و انتصاب حکام ایالات مستقیماً دخالت میکردند. کنسول گریهای این کشور نیز که به ویژه از نیمهٔ قرن نوزدهم میلادی که در اکثر شهر‌های بزرگ و کوچک گسترش یافتند وظایفشان بیشتر کنترل امینت حوزه ماموریتشان بود تا صرفاً اداره امور دیپلماتیک.
سرزمین افغانستان که در سال (۱۲۷۳ق/ ۱۸۵۶م) در دوره ناصر الدین شاه طبق قرارداد تحمیلی صلح پاریس توسط انگلستان رسما از ایران منتزع شد در واقع آخرین حلقه زنجیر مستملکات در این گوشه‌ جهان بود که مقدمات آن به اواخر دوران سلطنت فتحعلی شاه بازمی‌گشت.
 در آن زمان دولتمردان قاجاری که از اشتغلاتشان در جبهه روسیه کاسته شده بود جهت آرام کردن ایالات شرقی‌ که کمتر از اوامر حکومت مرکزی تبعیت می‌‌کردند نیرویی را تحت فرماندهی عباس میرزا نایب السلطنه جهت تصرف هرات گسیل داشتند، اما مرگ نابهنگام عباس میرزای ولیعهد و سپس فوت فتحعلی شاه در سال (۱۲۴۹ق / ۱۸۳۳م) اجرای نقشه‌های حکومت را معوق گذارد و محاصره هرات توسط فرزند عباس میرزا، یعنی‌ محمد میرزا (محمد شاه) هم بدون نتیجه پایان یافت.
امیر اسداله خان حسام الدوله حاکم قائنات که از حکمرانان و سردسته گان معروف خراسان به شمار میرفت و تعداد قابل توجهی‌ نیروی نظامی هم در اختیار داشت در اردوی عباس میرزا و سپس فرزندش محمد میرزا شرکت کرد. هنگامی که محمد میرزا از روی ناچاری مجبور به بازگشت شد، هرات را به کامران میرزا واگذار کرد. در راه بازگشت، ساکنان منطقه کوسویه در حوالی هرات را از آنجا کوچاند و سرپرستی و رهبری برگردانیدن به قلمرو داخلی‌ کشور را بر عهده امیر اسداله خان حسام الدوله واگذار کرد. 
تلاش‌های حکومت مرکزی ایران جهت منظم ساختن هرات به کشور در دوره محمد شاه نیز ادامه یافت. محمد شاه همراه با سپاه خود با کمک سپاهیان و سواران و تفنگچیان بیرجند تحت فرماندهی امیراسداله خان حسام الدوله به هرات روانه شد. اما این لشکر کشی‌ هم به رغم تلاش‌های گسترده محمد شاه به جایی‌ نرسید و محمد شاه مجبور شد از محاصره هرات دست بردارد و به پایتخت بازگردد.
از این زمان بود که تدریجا پایگاه‌های انگلستان در این مناطق قدرت و استحکام یافت. اما پا به پای تحولاتی که در منطقهٔ شرق کشور به وقوع می‌‌پیوست به تدریج حوزه اقتدار خاندان علم نیز رو به گسترش بود، به ویژه در دوره امیر اسداله خان حسام الدوله، مقارن با دهه اول حکومت ناصر الدین شاه، زمینه‌های گسترش قلمرو حکومت خاندان علم به سوی جنوب سیستان فراهم می‌‌شد.
پیش از این در سیستان سردار علیخان سیستانی بر ضد قدرت حکومت مرکزی دست به شورش زده و منطقه را به سوی هرج و مرج سوق داده بود. در چنین موقعیتی حکومت ناصری ظاهراً جهت امینت بخشیدن به این منطقه حساس و استراتژیک از خاندان علم کمک گرفت. در نتیجه امیر اسداله خان حسام الدوله حاکم قائنات فرزندش امیرعلم خان را به همراه حسن خان جلیلوند نماینده حاکم ایالت خراسان (حسام السلطنه) به سیستان فرستاد تا آرامش و نظم را در سیستان اعاده کنند.
با گسترش نفوذ خاندان علم در ناحیه سیستان از اغتشاشات و ناامنی‌های این منطقه تا حدود زیادی کاسته شد و امینت و فعالیت‌های اقتصادی و تجاری در این منطقه رونق یافت.
تاریخ دقیق درگذشت امیر اسداله خان حسام الدوله مشخص نیست اما وی تا حدود سال‌های ۱۲۷۷-۱۲۸۰ق / ۱۸۶۰-۱۸۶۳) در قید حیات بوده است.
زندگانی سیاسی خاندان علم
مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران
مظفر شاهدی ۱۳۷۷















Samstag, 2. August 2014

کورش عرفانی - چرا آمریکا از اسرائیل حمایت می‌کند؟

شنبه 11 مرداد 1393

چرا آمریکا از اسرائیل حمایت می‌کند؟ کورش عرفانی

کورشعرفاني
موضوع حمله به نوار غزه بی‌شک آخرین مورد «نقض حقوق بشر» و یا «جنایت جنگی» توسط اسرائیل نخواهد بود. اما تا زمانی که منافع طبقه حاکم در ایالات متحده آمریکا و طبقه اجتماعی مشابه آن در اسرائیل، تحت آب و رنگ ایدئولوژیک، مذهبی، تاریخی و یا سیاسی، به هم گره خورده باشد، بی‌شک این یاری رسانی واشنگتن به تل‌آویو به ضرر مردم هر دو کشور ادامه خواهد یافت.
شورای حقوق بشر سازمان ملل در نشست اضطراری خود رای داد که تحقیقات بین‌المللی درباره موارد احتمالی نقض قوانین در حملات اسرائیل به نوار غزه انجام گیرد. پیش از آن «ناوی پیلای»، کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل متحد، از اقدامات نظامی اسرائیل در این منطقه به عنوان «جنایت جنگی» نام برده بود.
در جلسه شورای حقوق بشر برای تحقیقات از عملیات اسرائیل و در میان ۴۷ کشور جهان، آمریکا تنها کشوری بود که به تحقیق از نقض احتمالی حقوق بشر در جریان عملیات اسرائیل رای مخالف داد. باز در حالی که بسیاری از دولت‌های جهان، شخصیت‌ها، جمعیت‌ها و نهادهای بین‌المللی نیز این حملات را محکوم کرده و خواهان توقف آن شده‌اند، دولت آمریکا به طور صریح از عملیات نظامی اسرائیل حمایت کرده و پشتیبانی خود را در چند نوبت از زبان رئیس جمهور و یا وزیر دفاع خود از آن اعلام داشته است.
برای بسیاری جای تعجب است که چگونه دولت ایالات متحده آمریکا که چندی پیش دولت اوگاندا را به دلیل وضع پاره‌ای محدودیت های قانونی برای «همجنسگرایان» تهدید به تحریم کرد، این گونه در مقابل اقدامات پر تلفات نظامی اسرائیل نه فقط سکوت نکرده، بلکه به طور مشخص از آن پشتیبانی می‌کند. این عملیات تا زمان نگارش این نوشتار نزدیک به ۷۰۰کشته داشته که ۱۰۰ نفرشان کودک بوده‌اند. هزاران زخمی و بیش از ده‌ها هزار نفر آواره از این عملیات به جای مانده است. اما چرا هیچ یک از این ارقام کوچک‌ترین نگرانی در دل مقامات آمریکایی بر نمی‌انگیزد و آنها را به سوی یک اقدام جدی برای بازداشتن اسرائیل از چنین تهاجم پرهزینه‌ای نمی‌کشاند؟
رفتار آمریکا به ویژه در زمانی عجیب جلوه می‌کند که واشنگتن با موقعیت خاصی در عراق و سوریه و حتی در لیبی مواجه است که نیاز به یک حوزه جدید آشوب و درگیری ندارد و به طور عقلانی اسرائیل به عنوان یک متحد می‌بایست آمریکا را در این شرایط یاری دهد، اما می‌بینیم که برعکس عمل کرده و آمریکا را در موقعیت سخت‌تری در خاورمیانه قرار می‌دهد.
برای فهم این موضوع پرداختن به مسائل روز و جاری نمی‌تواند به تنهایی بستر مناسبی باشد. توضیح این روابط خاص میان آمریکا و اسرائیل نیازمند پرداختن به مسائل مهمی است که ریشه در تاریخ این دو کشور دارد. اما از آن جا که کتب مفصلی در این باره نگاشته شده است، نگارنده در اینجا فقط به ارائه مختصری از برخی از موارد می‌پردازد و از وارد شدن به جزییات، شرح مفصل و یا پرداخت به همه پارامترها خودداری می‌کند.
هدف از این نوشتار ارائه برخی داده‌ها برای فهم هر چه بهتر گرایش دولت ایالات متحده آمریکا در قبال عملکرد کنونی اسرائیل در نوار غزه، موارد مشابه آن در گذشته و شاید در آینده است.
آمریکا-اسرائیل: روابطی خاص
بخشی از یهودیان در طول تاریخ پیوسته آرزوی جمع شدن در یک منطقه واحد و تشکیل یک کشور را داشته‌اند. در قرن نوزدهم برخی از آنها بر اساس تاکید بر برخی باورهای مذهبی-ایدئولوژیک با به راه انداختن جریانی به نام «صهیونیسم» در صدد بر آمدند که این آرزو را به یک پروژه تبدیل کنند. در سال ۱۸۹۷ کنفرانسی زیر نظر یک یهودی اتریشی-مجارستانی به نام «تئودورهرتصل» در سوئیس تشکیل شد که عنوان آن «نخستین کنفرانس صهیونیسم» بود. در این کنفرانس ۱۱۷ گروه یهودی شرکت‌کننده، سازمانی را بنا نهادند به نام «سازمان جهانی صهیونیست». یک سال بعد این سازمان دارای ۹۰۰ تشکل عضو بود. در ابتدا برای تشکیل کشور مستقل یهودی صحبت از مناطقی در کشورهایی مانند آرژانتین، اوگاندا، منطقه شرقی جزیره قبرس و یا حتی تگزاس در آمریکا بود.
اما سرانجام این سرزمین فلسطین بود که برای این منظور انتخاب شد، با وجود آن که ۹۳ تا ۹۶ درصد مردم ساکن این منطقه غیر یهودی (مسلمان و مسیحی) بوده و ۹۹درصد سرزمین‌های این منطقه را صاحب بودند. پس از وارسی و گزارش از منطقه، دو نماینده این تشکیلات در مورد سرزمین فلسطین نوشتند: «عروس زیباست، اما شوهر کرده است.» سازمان جهانی صهیونیست به طور مصمم بر این شد که فلسطینی‌ها را باید از سرزمین خود بیرون راند، اگر شد با پول، اگر نه با زور.[۱]
اهمیت آمریکا برای اجرای پروژه «صهیونیست»ها از همان ابتدا آشکار بود. یکی از بنیان‌گذاران جریان صهیونیسم سیاسی به نام «ماکس ناردو» که از نزدیکان «هرتصل» بود نوشت:« تنها امید صهیونیسم، یهودیان آمریکا هستند».[۲] در آن زمان، یهودیان آمریکا تمایلی به جریان صهیونیسم نداشتند و حتی برخی از ‌‌آنها مخالفت می کردند. اما با فشار صهیونیست‌ها سرانجام آرزوی آنها برآورده شد و آمریکا به چنان حامی بزرگی برای صهیونیسم تبدیل شد که مورخ یهودی «نائومی کوهن» در سال ۲۰۰۳ نوشت:«اگرحمایت مالی و فشارهای سیاسی یهودیان آمریکا نبود، اسرائیل می‌توانست در سال ۱۹۴۸ تولد نیابد.» [۳] همین بانوی مورخ می‌نویسد:«در واقع سرمایه‌گذاری یهودیان آمریکا در توسعه و حفظ اسرائیل تا همین امروز هم ادامه یافته است.»
ردپای صهیونیسم در آمریکا
برای یافتن رد فعالیت نخستین گروه‌های صهیونیستی در آمریکا که پی گیر یک کشور مستقل بودند باید به دهه ۱۸۸۰بازگردیم. برخی چهره های طرفدار صهیونیسم، مانند شاعر آمریکایی «اِما لازاروس»- که شعرهایش بر روی مجسمه آزادی هم نصب شده است-، در دفاع از این ایده فعالیت بسیار کردند. در سال ۱۸۹۱ نخستین روایت پرچم فعلی اسرائیل در بوستون آمریکا طراحی شد. [۴]
نمود مشخصی از نفوذ صهیونیست‌ها در ساختار سیاسی آمریکا را می‌توان در تصمیم رئیس جمهور وقت آمریکا، «گروور کلولاند» یافت که با عنایت به اهمیت فلسطین برای صهیونیسم، یک یهودی را به سمت سفیر آمریکا در ترکیه عثمانی منصوب می‌کند. خاخام محافظه‌کار و مورخ «دیوید ج. دالین» در این باره می‌نویسد که رئیس جمهور قرار دادن یک یهودی در سفارت ترکیه را به دلیل «اهمیت روز افزون صهیونیست‌ها در میان رای‌دهندگان یهودی آمریکا» مد نظر قرار داد. [۵] این امر چنان در دولت‌های پیاپی بعدی نهادینه می‌شود که به مدت سی سال، تمام روسای جمهوری آمریکا از جمهوری‌خواه یا دمکرات این سفارتخانه را فقط برای یهودیان حفظ می‌کنند.
همزمان با برگزاری کنفرانس جهانی صهیونیست، یهودیان آمریکا در سال ۹۸-۱۸۹۷ اقدام به تاسیس نهادهای جدید یهودی می‌کنند تا تمام مناطق ایالات متحده و از جمله شرق آمریکا و غرب میانه را پوشش دهند. به فاصله تنها یک سال پس از کنفرانس جهانی صهیونیسم، در سال ۱۸۹۸ «فدراسیون آمریکایی‌های صهیونیست» تشکیل می‌شود.[۶] در سال ۱۹۱۰ این فدراسیون ۲۰ هزار عضو دارد که در میان آنها روزنامه نگاران، وکلا، استادان دانشگاه و صاحبان شرکت‌های اقتصادی دیده می‌شوند. از همان زمان، نمایندگان کنگره به ویژه درایالت‌های شرقی آمریکا خود را موظف می‌بینند که به این نهاد گوش فرا دهند.
رشد جریان صهیونیسم در آمریکا به سرعت پیش می‌رود. در سال ۱۹۱۴ گروه های جدیدی مانند «حداثا» (سازمان صهیونیستی زنان) به آن می‌پیوندند. در سال ۱۹۱۸ «فدراسیون آمریکایی‌های صهیونیست» ۲۰۰هزار و در سال ۱۹۴۸ یک میلیون عضو دارد.[۷] برای درک قدرت نفوذ «صهیونیست» های آمریکایی در درون ساختار آمریکا باید به عنوان مثال اشاره کنیم به مورد «لوئیز دامبیز براندیز» که در سال ۱۹۱۲ به سمت رئیس دادگستری آمریکا برگزیده شد و در عین حال، به طور غیر علنی، در راس تشکیلات «سازمان صهیونیست آمریکا» قرار داشت. او در این موقعیت بسیاری از نزدیکان خود را، مانند «فلیکس فرانکفورتر»، از درون جریان صهیونیستی تحت نظر خود در درون ساختار آکادمیک، قضایی و سیاسی آمریکا قرار داد.«فلیکس فرانکوفورتر» با حمایت یک ثروتمند یهودی در دانشگاه هاروارد پستی به دست آورد و به مدت سی سال در آن جا افراد زیادی را برای خدمت به تشکیلات صهیونیست‌های آمریکا، که خود به آن تعلق داشت، تربیت کرد. افرادی که در پست‌های بالای ساختار حکومتی، اقتصادی و رسانه‌ای آمریکا قرار گرفتند. این جریان بعدها در همه دانشگاه‌های مهم آمریکا ادامه یافت.
روند رشد طرفداران صهیونیسم در آمریکا به سرعتی بسیار ادامه یافت که در اینجا برای پرهیز از تطویل کلام به همین بسنده کرده و علاقمندان را به کتاب های موجود در این باره ارجاع می‌دهیم.
استقرار نهادینه در صحنه سیاسی آمریکا
جریان یهودیان صهیونیست در آمریکا به ویژه در آستانه جنگ جهانی دوم رشدی روز افزون داشته و پس از آن به طور درازمدت در صحنه مستقر شدند. با تاسیس اسرائیل و ضرورت دفاع همه جانبه از آن، رشد و فعالیت جریان‌های طرفدار اسرائیل در آمریکا وارد فاز جدیدی شد که به استقرار سازمان یافته و دراز مدت آنها در این کشور انجامید. برای درک حضور این جریان در صحنه سیاسی آمریکا باید نگاهی به برخی از مهم‌ترین تشکل‌های یهودی فعال در ایالات متحده بیاندازیم، بدون آن که ادعا کنیم این لیست کامل و یا مشروح است:
● کمیته امور عمومی آمریکا و اسرائیل The American Israel Public Affairs Committee (AIPAC)
این کمیته قدرتمندترین جزء لابی یهودیان در آمریکاست که به طور تمام عیار و سیستماتیک طرفدار اسرائیل و سیاست‌های آن است. این لابی به عنوان اولین یا دومین گروه فشار قدرتمند حاضر در ساختار سیاسی آمریکا شناخته می‌شود. لوایح پیشنهادی این کمیته مورد استقبال و پشتیبانی جدی نمایندگان جمهوریخواه و دمکرات کنگره ایالات متحده ی آمریکا قرار می‌گیرد. این کمیته ۶۰ میلیون دلار در سال درآمد دارد تا به کارهای خود به نفع اسرائیل در آمریکا بپردازد. بالاترین مقامات حکومتی در کنگره سالانه این کمیته شرکت کرده و حمایت خود را از اسرائیل و سیاست‌های آن اعلام می‌کنند. به طور معمول حمایت این کمیته از یک کاندیدای ریاست جمهوری آمریکا برای پیروزی او در انتخابات ضروری جلوه می‌کند.
● کمیته‌های اقدام طرفدار اسرائیل (Pro-Israel Political Action Committees (PACs
این سازمان که متشکل از ۳۰ کمیته حامی اسرائیل است در واقع امر بازوی اجرایی «کمیته امور عمومی آمریکا و اسرائیل» محسوب می‌شود. فقط چهارتا از تشکل‌های سی‌گانه ی آن نامی را با خود دارند که نشان می‌دهد چه منظوری را دنبال می‌کنند، مانند «متحدین اسرائیل»؛[۸] باقی آنها نام‌هایی دارند که بیانگر هدفشان نیست مثل «کمیته اقدام ملی»[۹]. این امر برای پوشاندن منظوروهدف تشکلی است که از حیث مالی به نمایندگان کنگره یاری می‌دهد.
● گردهم‌آیی روسای سازمان‌های اصلی یهودی آمریکا Conference of Presidents of Major American Jewish Organizations CoP
این تشکل دربرگیرنده ۵۱ سازمان یهودی آمریکاست که برای دفاع از منافع اسرائیل تلاش می‌کنند. در سال ۲۰۱۱ درآمد این گردهم آیی معادل ۲.۲ میلیون دلار بوده است. تمامی اعضای این تشکیلات در هئیت مدیره «کمیته امور عمومی اسرائیل و آمریکا» نیز حضور دارند و در مورد روش‌های لابی‌گری نزد سیاستمداران آمریکایی تصمیم‌گیری می‌کنند.
● بنیاد آموزشی آمریکا و اسرائیل (The American Israel Education Foundation (AIEF
این بنیاد از زیر مجموعه‌های «کمیته امور عمومی اسرائیل و آمریکا» است که وظیفه پرداخت هزینه‌های لازم برای سفر نمایندگان کنگره را بر عهده دارد. در سال ۲۰۱۱ این بنیاد ۸۱ نماینده را از هر دو حزب به خرج خود عازم بازدید از اسرائیل کرده است تا از نزدیک با نخبگان اسرائیلی دیدار کنند. بودجه سالانه ی این بنیاد ۲۶میلیون دلار است.
● موسسه واشنگتن برای سیاست خاور نزدیک (The Washington Institute for Near East Policy (WINEP
این موسسه که از خرده اجزاء «کمیته امور عمومی اسرائیل و آمریکا» است به عنوان یک اتاق فکر بانفوذ میان سیاستمداران آمریکایی عمل می‌کند و خط نظری لازم برای دفاع از منافع اسرائیل را با بودجه‌ای نزدیک به ۲۳.۵ میلیون دلار و درآمدی معادل ۹.۴ میلیون دلار در سال به پیش می‌برد. به طور مثال بسیاری از نظریه‌پردازانی که آمریکا را به برخورد نظامی با ایران تشویق می کنند وابسته به این موسسه هستند.
در مورد سایر تشکل‌های مهم متعلق به لابی اسرائیل در آمریکا به ذکر نام آنها بسنده می‌کنیم.
● لیگ ضد اتهام (Anti-Defamation League (ADL
● همبستگی بین‌المللی یهودیان و مسیحیان (با نام مستعار «برای اسرائیل بیایستیم) International Fellowship of Christians and Jews aka Stand for Israel
در آمد سالیانه این تشکیلات که برای حمایت از اسرائیل هزینه می‌شود بالغ بر ۱۰۰ میلیون دلار است.
● مسیحیان متحد برای اسرائیل (Christians United for Israel (CUFI
این تشکیلات زیر نظر کشیش «جان هیگی»[۱۰] است که خود میلیونر[۱۱] بوده و بیش از یک میلیون عضو در آمریکا دارد. این کشیش می‌گوید بر اساس انجیل باید از اسرائیل حمایت کرد و به محض آن که قرار باشد لایحه‌ای در کنگره آمریکا برخلاف میل اسرائیل تصویب شود او از هودارانش می‌خواهد نمایندگان را نامه‌باران کنند.
● مرکز سیمون ویزنتال Simon Wiesenthal Center با بودجه‌ای معادل ۶۷ میلیون دلار
● پروژه اسرائیل The Israel Project
با ۱۱ میلیون دلار بودجه در سال و دفاتری در هند و چین و سایر کشورهای جهان. کار این سازمان، تبلیغات تخصصی و ویژه به نفع اسرائیل در رسانه‌های آمریکایی است. آنها «فرهنگ لغات مناسب برای تبلیغات به نفع اسرائیل» هم منتشر کرده‌اند..[۱۲]
● دوستان نیروهای دفاعی اسرائیل Friends of the Israeli Defense Forces (FIDF)
وظیفه این تشکیلات آن است که تصویر ارتش اسرائیل را در آمریکا و سایر نقاط جهان بهبود ببخشد. این تشکیلات هر سال صدها سرباز ارتش اسرائیل را به آمریکا می‌آورد تا به سخنرانی به نفع ارتش اسرائیل در کنیسه‌ها و دانشگاه‌ها و مدارس بپردازند. برای این منظور این تشکیلات ۳۰ میلیون دلار بودجه در سال در اختیار دارد.
این لیست بسیار بلندبالاست و به همین حد بسنده می‌کنیم. [۱۳]
با یک چنین شبکه عظیمی از تشکل‌های سازمان یافته، هدفمند و برنام‌‌دار، اسرائیل کمترین نگرانی برای جلب حمایت کامل سیاستمداران آمریکا از عملکرد خود را ندارد. به همت کار نیم قرنی این سازمان‌ها، بدنه قدرت در آمریکا و نیز در اسرائیل به طوری شکل گرفته است که به طور مشخص ساختارهای اقتصادی، اجتماعی و حتی طبقاتی را در هر دو کشور تحت تاثیر خود قرار داده است. کافیست به جدولی که دراین لینک آمده است نگاه کنید تا میزان پرداختی‌های «کمیته روابط عمومی آمریکا و اسرائیل» را به نمایندگان کنگره آمریکا، اعم از دمکرات و جمهوریخواه ببینید.
این رقم‌ها تعیین‌کننده گرایش این نمایندگان در طول دوران حضورشان در مجلس نمایندگان و یا سنای آمریکا هستند. تاثیر قدرت اقتصادی بر قدرت سیاسی راه را برای این تشکل‌های لابی‌گر باز کرده است تا بتوانند با به کارگیری پول‌های کلان تا حد زیادی دمکراسی آمریکا را از محتوا تهی و آن را به یک دمکراسی شکلی تقلیل دهند که در آن، در ورای رای مردم، قدرت مالی چنین تشکل‌هایی حرف آخر را در زمینه انتخاب نمایندگان و رئیس جمهوری بزند. به همین دلیل برای ده‌ها سال است که حکومت آمریکا بدون کمترین قید و شرطی از عملکرد و سیاست‌های اسرائیل در منطقه خاورمیانه دفاع کرده است و هیچ فشار جدیی را بابت زیرپا گذاشتن قوانین حقوق بین‌الملل و یا حقوق بشر و یا عدم تعهد به صلح با فلسطینی‌ها بر اسرائیل وارد نساخته است.
اوباما و اسرائیل
مورد «باراک اوباما» در قبال اسرائیل چندان متفاوت از سایر روسای جمهوری این کشور نیست، در واقع یک نمونه بسیار متداول است. بسیاری از روسای جمهور آمریکا، مانند جرج بوش و یا رونالد ریگان، حتی حرف از حق و حقوق فلسطینی‌ها در مقابل اسرائیل به زبان نیاورده‌اند، اما مواردی هم مثل اوباما که از آن سخن گفته‌اند از مرز کلام و شعار فراتر نرفته است.
اوباما در سخنرانی معروف خود در قاهره در سال ۲۰۱۰ اعلام داشت که «فلسطینی‌ها ۶۰ سال است رنج جدا شدن از سرزمین خود و تحقیرهای کوچک و بزرگ روزانه را با اشغال‌گری تحمل کرده‌اند…این وضعیت برای فلسطینی‌ها غیر قابل اغماض است.» او سپس از این سخن گفت که آمریکا به فلسطینی‌ها پشت نخواهد کرد و خطاب به اسرائیلی‌ها افزود:«اسرائیل باید با تعهدات خود مبنی بر این که فلسطینی‌ها بتوانند به کار و زندگی و توسعه جامعه خود بپردازند عمل کند.»[۱۴]
این سخنان اوباما که در آن زمان نطفه‌های امید را در دل فلسطینی‌ها کاشت، با کمترین اقدام عملی از جانب کاخ سفید برای واداشتن اسرائیل به اجرای آنها همراه نبوده است. ماشین قدرتمند لابی یهود در آمریکا شرایط را به گونه‌ای پردازش کرد که اوباما جز حمایت بی چون و چرا از اسرائیل و ارائه کمک‌های مالی هر چه بیشتر و دادن آخرین فنآوری‌های نظامی به تل‌آویو کار دیگری نکرد.
برای درک اهمیت میزان کمک‌های آمریکا به اسرائیل کافیست اشاره کنیم به سخنان وزیر دفاع وقت اسرائیل «گابی اشکنازی» که در سال ۲۰۱۲ اظهار داشته بود: «میزان کمک مالیات دهندگان آمریکایی به سیستم دفاعی اسرائیل بیش از کمک مالیات دهندگان اسرائیلی است.»[۱۵] کمک‌های نظامی آمریکا به اسرائیل در سال بالغ بر ۳ میلیارد دلار است. قرار بر این است که بین سال های ۲۰۱۳ تا ۲۰۱۸ هر سال ایالات متحده آمریکا مبلغی معادل ۳.۱۵ میلیارد دلار به اسرائیل کمک نظامی کند. این کمک‌ها شامل میلیاردها دلار تسهیلات مالی و انتقال پول بدون پرداخت مالیات از آمریکا به اسرائیل و یا کمک‌های فن‌آوری در عرصه‌های مختلف نمی‌شود.
دراین جا برای درک هر چه بهتر روابط مالی میان این دو کشور به برخی از ارقام اشاره می کنیم:
فواید مالی رسیده از آمریکا به اسرائیل در بین سال های ۱۹۴۹ تا اول نوامبر سال ۱۹۹۷ : [۱۶]
وام و کمک مالی خارجی: ۷۴,۱۵۷,۶۰۰,۰۰۰ دلار
سایر کمک‌های مالی آمریکا: ۹,۰۴۷,۲۲۷,۲۰۰ دلار
بهره به نفع اسرائیل بابت پرداخت‌ها: ۱,۶۵۰,۰۰۰,۰۰۰ دلار
مجموع کمک‌های مالی : ۸۴,۸۵۴,۸۲۷,۲۰۰ دلار
سهم هر اسرائیلی از این کمک‌ها : ۱۴,۶۳۰ دلار
حال به طرف آمریکایی بپردازیم:
کمک بلاعوض مالی آمریکا به اسرائیل: ۸۴,۸۵۴,۸۲۷,۲۰۰ دلار
بهره پرداخت شده بابت این کمک‌ها: ۴۹,۹۳۶,۶۸۰,۰۰۰ دلار
مجموع هزینه تحمیل شده به آمریکا: ۱۳۴,۷۹۱,۵۰۷,۲۰۰ دلار
سهم هر آمریکایی بابت کمک های مالی آمریکا به اسرائیل در بین سال های ۱۹۴۹ تا ۲۰۰۷: ۲۳,۲۴۰ دلار
در مورد نفوذ طرفداران اسرائیل در آمریکا در حوزه‌های مختلف می توان کتاب‌ها نوشت، اما به همین حد بسنده کنیم که در وسایل ارتباط جمعی این نفوذ به حدی است که بسیاری از آمریکایی‌ها باور کرده‌اند که فلسطینی‌ها به طور «غیر قانونی» در سرزمین‌های خود به سر می‌برند و بنابراین عادی‌ست که اسرائیل زمین‌های آنها را غصب کند. [۱۷]
نتیجه‌گیری
شاید به عنوان خاتمه این نوشتار بد نباشد اشاره‌ای بکنیم به این که برای روز چهارم ژوئیه امسال که روز استقلال آمریکاست، طرفداران اسرائیل در آمریکا خواهان آن شدند که آمریکایی‌ها پرچم خود را با ستاره داوود که مخصوص جریان صهیونیسم است مزین کنند. نفوذ آنها به حدی است که اداره پست آمریکا این ستاره‌های داوود را چاپ کرده و در اداره‌های پست به طور رایگان در اختیار آمریکایی‌ها می گذاشت. سناتور دمکرات «دال دنوورت» از ایالت نیوجرسی در این باره گفته بود : «ملت بزرگ اسرائیل دارای آمریکائیت[۱۸] واقعی است. به اشکال متعددی اسرائیل به ایالت پنجاه و یکم آمریکا می‌ماند. به همت کمک‌های خارجی درآمد سرانه هر اسرائیلی با آمریکا همتایی می‌کند.» [۱۹] این سناتور اخیرا به همراه یکی از همکارانش مبلغ ۲۵ میلیون دلار از «انجمن دوستان صهیونیسم » دریافت کرده بودند.
این که آمریکایی‌ها امروز اسرائیل را ایالت بیست و پنجم خود بدانند و یا این که اسرائیل ایالات متحده آمریکا را هشتمین استان خود بداند، چیز زیادی در نوع و ماهیت روابط میان دو کشور تغییر نمی دهد. آخرین مورد تلاش مردمی در آمریکا برای دگرگون سازی این‌گونه روابط غیر دمکراتیک جنبش «تصرف وال‌استریت» بود که با برخورد سهمگین دستگاه امنیتی و انتظامی حکومت روبرو شد.
موضوع حمله به نوار غزه بی‌شک آخرین مورد «نقض حقوق بشر» و یا «جنایت جنگی» توسط اسرائیل نخواهد بود. اما تا زمانی که منافع طبقه حاکم در ایالات متحده آمریکا و طبقه اجتماعی مشابه آن در اسرائیل، تحت آب و رنگ ایدئولوژیک، مذهبی، تاریخی و یا سیاسی، به هم گره خورده باشد، بی‌شک این یاری رسانی واشنگتن به تل‌آویو به ضرر مردم هر دو کشور ادامه خواهد یافت. فلسطینی‌ها نیز در این میان به سهم خود قربانی این همدستی فراسیاسی لایه‌های برتر دو جامعه آمریکا و اسرائیل هستند.
* این مقاله پیش از این در [سایت زمانه] منتشر شده بود
ـــــــــــــــ
پانویس‌ها:
[۱] Nur Masalha, Expulsion of the Palestinians: the Concept of “Transfer” in Zionist Political Thought, 1882-1948, 4th ed (Washington, D.C.: Institute for Palestine Studies, 2001), 10-13.
[۲] Maccabaean, Vol. 7 (1904). (Cohen, Americanization of Zionism,1)
[۳] Cohen, Americanization of Zionism, 1.
[۴] برای اطلاعات بیشتر از تاریخ یهودیان بوستون آمریکا و نقش آنها در جریان صهیونیسم سیاسی به این کتاب مراجعه کنید: http://books.google.com/books/about/The_Jews_Of_Boston.html?id=sz5UJ1Lh21IC
[۵] David G. Dalin, “At the Summit: Presidents, Presidential Appointments, and Jews,” in Jews in American Politics, ed. Louis Sandy Maisel et al. (Lanham, MD: Rowman & Littlefield, 2004), 31-32.
[۶] Kolsky, Jews against Zionism, 24.
[۷] Neff, Pillars, 17; Edward Tivnan, The Lobby: Jewish Political Power and American Foreign Policy (New York: Simon and Schuster, 1987), 30.
[۸] Allies for Israel
[۹] National Action Committee
[۱۰] John Hagee
[۱۱] http://www.celebritynetworth.com/richest-celebrities/authors/pastor-john-hagee-net-worth/
[۱۲] http://www.theisraelproject.org/projects/
[۱۳] برای شناخت از ده‌ها تشکیلات دیگر متعلق به لابی اسرائیل در آمریکا به لینک زیر توجه کنید.
[۱۴] http://www.palestinechronicle.com/old/view_article_details.php?id=15749
[۱۵] http://www.businessinsider.com/heres-how-much-america-really-spends-on-israels-defense-2012-9
[۱۶] http://www.wrmea.org/wrmea-archives/494-congress-a-us-aid-to-israel/9748-u-s-financial-aid-to-israel-figures-facts-and-impact.html
[۱۷] http://usmediaandisrael.com/
[۱۸]Amwericanees
[۱۹] http://usmediaandisrael.com/changes-to-the-american-flag/

Sonntag, 20. Juli 2014

Fritz Kreisler Unvergänglich - Unvergessen


Aufnahme-Datum: 15./16. Dezember 1926 in Berlin
Der Belcantist der Geige  Fritz Kreisler
Von der Jahrhundertwende bis etwa in die vierziger Jahre war der Name Fritz Kreislers schier identisch mit der Idealvorstellung von geigerischer Kunst: trotz Adolf Buschs, des noblen Stilisten, trotz Bronislav Hubermanns, des brillanten Technikers, trotz Heifetz, des feurigzupackenden Virtuosen, galt Kreisler als der Geiger seiner Zeit, war er populär wie ein Tenor, der sich nicht scheu, seine Kunst auch an die Salon-Piece zu "verschwenden" (was Kreisler, auf seine Weise, mit unnachahmlichem Charme machte, man denke nur an "Liebesleid").
Kreisler wurde am 2. Februar 1875 in Wien als Sohn eines aus Krakau stammenden Arztes geboren. Die Familie galt als hochmusikalisch, und der Bruder von Fritz, Hugo, ist wohl nur deshalb als Cellist nicht bekannt geworden, weil Fritz als Geiger imperialen Ruhm erlangte. Als Siebenjähriger kam Kreisler, mit Sondergenehmigung und studierte bei Hellmesberger; sein Kompositionslehrer war Anton Bruckner. Auch als Pianist brachte er es soweit, dass seine Biographen gern die Anekdote aus dem Munde Paderewskis erzählen, der geäussert haben soll, wie froh er sei, dass Kreisler sich für die Violine und nicht für das Klavier entschieden habe. Als Zehnjähriger kam Kreisler nach Paris an das Conservatoire, wo er in der Klasse von J. L. Massart studierte für nur zwei Jahre; dann war er so perfekt, dass seine Lehrer ihm nichts mehr beibringen konnten.   
1888 brachte ihm eine Konzerttournee durch die Vereinigten Staaten, die er mit dem phänomenalen Pianisten Moritz Rosenthal, einem der besten Schüler Liszts, unternahm, die ersten Erfolge, doch danach wurde es einige Jahre recht still um ihn. Er ging nach Wien, machte sein Abitur, absolvierte die Militärzeit und begann mit dem Medizinstudium. Als er sich bei den Wiener Philharmonikern um die Stelle eines zweiten Geigers bewarb, fiel er durch. Die Gründe für dieses "Versagen" sind nicht recht eindeutig: Carl Flesch, selbst ein ganz grosser Geiger und einer der bedeutendsten Pädagogen und Theoretiker des Geigenspiels, vermutete, dass man das genialische Talent einfach verkannt habe; Joachim Hartnack indes äusserte in seinem hoch-instruktiven Buch "Grosse Geiger unserer Zeit" die Ansicht, dass Kreisler zu jener Zeit seine Technik nicht befriedigend unter Kontrolle gehabt habe und dass, möglicherweise, die schon früh bei ihm ausgeprägte sinnliche Expressivität des Spiels bei den auf reinen Stil bedachten Prüfern unangenehm aufgefallen sein.
Das "Versagen" bei der Prüfung aber zeitigte kritische Selbstkontrolle: Kreisler begann aufs neue zu studieren versah seine Technik mit dem unabdingbaren Schliff und disziplinierte, was in seinem Spiel, in seinem über die Massen effektvollen Ton immer durchklingt: eine geradezu rauschhafte Sinnlichkeit. 1899 spielte Kreisler in Berlin unter Nikisch das e-Moll-Konzert von Mendelssohn. Das Konzert war eine Wachablösung: denn Joseph Joachim, der bislang in Berlin geherrscht hatte, wurde durch Kreisler buchstäblich entthront. Joachim Hartnack: "Mit seinem kraftvollen und sinnlich-betörenden Ton überwand Kreisler seine Vorgänger in der Gunst des Publikums. Angesichts der Kreislerschen Tonfülle erschienen die bis dahin so geschätzte glatte Eleganz Sarasates dünnblütig und Joachims vibratolose introvertierte Lyrik akademisch trocken."
Das deutet unausgesprochen auf eine, vermutlich von Kreisler innovierte, technisch-interpretatorische Neuheit: auf das von Kreisler viel stärker als je von Kollegen zuvor als Ausdruckmittel gebrauchte Vibrato.
Das fast ständig angewandte Vibrato verlieh Kreislers ohnehin schon bestrickendem Ton eine ungeheure Wirkung. Man mag bedenklich finden, dass man das zu einer fast kulinarischen Qualität umfunktionierte, und vor allem Pianisten werden spöttisch reagieren, wenn man auf den "Ton an sich" als auf das an Kreisler Faszinierende verweist. Doch bei einem Geiger, da ist der Ton der Mensch selbst, und insofern ist Kreisler einzigartig und unverwechselbar.
Von Beethovens Violinkonzert hat der Geiger zwei Aufnahmen gemacht: die hier vorliegende unter Leo Blech und, fast ein Jahrzehnt später, eine weitere unter Sir John Barbirolli. Die zweite Aufnahme, wenn auch gleich noch von höchstem Rang, zeigt Kreisler nicht mehr auf der Höhe seines ganzen könnens: der vormals so kraftvolle, selbstgewisse, sinnliche Ton klingt verhaltener, gebrochener, ihm fehlt die vitale männliche Kraft. Die frühere Aufnahme zeigt Kreisler im Glanz eines selbstbewusst-sinnlichen Spiels, spontan engagiert, aber durchaus lyrisch; fast ein kleines Wunder ist die Begleitung Leo Blechs, der die damaligen technischen Probleme bei der Aufnahme eines grossen Orchesters mühelos durch eine beispielhaft transparente, deutlich artikulierende und atmend-phrasierende Begleitung überspielt. Über diese Aufnahme, deren dokumentarischer Wert kaum hoch genug zu veranschlagen ist, urteil Hartnach: "…was alle anderen nicht haben, das hatte Kreisler: die schwärmerische Lyrik eines späten Romantikers Wiener Provenienz." Vielleicht ist eines nachzutragen: Kreisler war nicht nur ein glänzender Geiger; er strahlte vor allem einen gewinnenden, persönlichen Charme aus, auch in seinem Spiel; dieser Magnetismus (darf man ihn Persönlichkeit nennen?) hatte sicherlich Teil an dem unermesslichen Erfolg des Künstlers.

Inbegriff des Kapellmeisters – Leo Blech
Der 1871 geborene Leo Blech galt als der Inbegriff kapellmeisterlicher Zuverlässigkeit und Vielseitigkeit. Eine Blech-Aufführung  - das gewährleistete absolut präzise Vorbereitung und sicheren Ablauf, und geflügeltes Wort war, dass man sich, als Sänger oder als Instrumentalist wie in Abrahams Schoss fühlen konnte, wenn Blech am Pult stand. Der Kompositionsschüler von Humperdinck, der noch die Personalunion von Kapell-meister/Komponist wahr machte, kam auf Empfehlung von Richard Strauss im Jahre 1906 an die Lindenoper in Berlin, an der er 1913 musste er vor den Nazis nach Riga und dann nach Stockholm fliehen. 1949 erschien er wieder am Pult der Städtischen Oper in Westberlin hat Leo Blech es auf die kaum glaubliche Zahl von 2600 Aufführungen gebracht, und sicherlich zu seinen grössten Leistungen (neben seinen massstäblichen Carmen-Verdi- und Waner-Interpretationen) gehört, dass er die modernen Komponisten seiner Zeit, die Opern von Strauss, Berlioz, Borodin und Busoni engagiert auf den Spielplan brachte. A.S.

 *******
Fritz Kreisler – Belcantis of the violin
From the turn of the century up to, say, the forties the name Fritz Kreisler was practically identic with an ideal of the art of playing the violin: despite Adolf Busch, the fine stylist, despite Bronislav Hubermann, the brilliant technician, and despite Jascha Heifetz, the fierce light fingered virtuoso, Kreisler was regarded the violin virtuoso at his time. He was as popular as a tenor who does not mind to “lavish” his art to a piece of salon music as well – as Kreisler did with incomparable charm, as e. g. in “Liebesleid”.
Fritz Kreisler was born in Vienna on 2nd February 1875 as son of a medical doctor who had come from Cracow. The family was known to be highly musically gifted, and Fritz´s brother, Hugo, was only not better known as a cellist as he was shadowed by Fritz who became famous all over the world. At seven, Fritz attended the conservatory with a special authorization necessary because of his age. He studied the violin with Hellmesberger and composition with Anton Bruckner. He also showed a fine talent for the piano so that biographers like to quote an anecdote of Paderewski who had said that he was happy that Kreisler had decided for the violin and not the piano. At ten, Fritz Kreisler came to the Paris Conservatoire where he attended the classes of J. L. Massart – only for two years, then he had developed such mastership that there was nothing to study for him.
In 1888 he toured the USA together with the outstanding pianist Moritz Rosenthal, one of Franz Liszt´s best students, and he was extremely successful, Then, however, hardly anything was heard of him for a couple of years. Kreisler returned to Vienna, passed his Abitur, did his national service and bean to study medicine. When he applied at the Viennese Philharmonic for the position of a second violinist he failed. The reasons for his “failure” are not quite clear. Carl Flesch, who was an excellent violinist himself and one of the most important pedagogues and theorists, supposed that the talent of the genius was not recognized; Joachim Hartnack remarked in his book “Grosse Geiger unsure Zeit” (Great Violinists of our Days) that Kreisler, at that time, had not had sufficient control of his technique, and that probably his emotional expressiveness which Kreisler had shown already very early, did not agree with the jury looking for a pure style.
This failure, however, resulted in critical self-control: Kreisler began to study again so that this technique got its final touch. He also learned to control what was so striking in his extraordinarily impressive tone and what was to be recognised at any time: his actually intoxicating sensuousness. In 1899, Kreisler performed Mendelssohn`s Concerto in e-minor in Berlin with Nikisch at the rostrum. This event turned out to be a “changing of the guard: Joseph Joachim, who, to that day, had dominated the Berlin scenes, was dethroned by Kreisler: he used the vibrato as a means of “Kreisler, with his vigorous and sensuous play easily surpassed his predecessors in the public´s esteem. With Kreisler´s sound in mind Sara sate’s smooth elegance which had been so much appreciate before seemed thin and bloodless, and Joachim´s vibratoless and introvert lyrics were at once thought academic and dry”.
Although it is not particularly mentioned this remark gives a hint to a technical novelty in interpretation which, most probably, was initiated by Kreisler: he used the vibrato as a means of expression and would apply it more frequently than his colleagues had ever done. The continuous vibrato made Kreisler´s fascinating tone even more captivating. It might be thought somewhat suspicious that this characteristic was transferred to a nearly culinary quality, and, above all, pianists will mock at the statement that “the very tone” was the most fascinating about Kreisler. But in case of a violinist the tone is the virtuoso himself, and from this point of view Kreisler was unique incomparable.
Kreisler recorded Beethoven´s concerto twice: the first recording was realized under Leo Blech, and nearly ten years later, the second one under Sir John Barbirolli. The second recording, although it is of extreme artistic rank as well, proves that Kreisler had surpassed the peak of his art; his formerly so vigorous, self-conscious, sensuous tone had become more suppressed, it lacked the vital, manly elan. The older recording shows Kreisler´s entire brilliance, his intoxicatingly sensuous art, spontaneous, engaged, but lyrical as well. Leo Blech´s accompaniment is like a miracle, he mastered the technical recording problems of those days by means of absolute transparency, clear articulation and fine phrasing. Hartnack noted on this recording the documentary value of which can hardly be estimated:
“…Kreisler had something all others lacked: the fanciful lyrics of a late romanticist of Viennese origin.” Perhaps there is another fact worth mentioning: Kreisler was not merely an extraordinary violinist; he also exuded a captivating personal charm, and he did so when playing as well. This magnetism (may we call it personality?) certainly contributed a lot to the virtuoso´s overwhelming success.

Leo Blech, Embodiment of a Conductor
Leo Blech, born in 1871, was considered the embodiment of reliability and versatility. Every Blech concert and a faultless performance, and, as it was said, every singer or instrumentalist could feel on Abraham´s bosom whenever Leo Blech was at the rostrum. Blech, who had studied composition with Humperdinck, incorporated the traditional ideal of being conductor and composer alike. By a recommendation of Richard Strauss he was engaged at the Berlin “Linden Oper” in 1906 where he was appointed “Generalmusikdirektor” in 1913. In 1937, under the Nazi regime, he fled to Riga and, later – on, to Stockholm. In 1949 he returned to the rostrum of West Berlin´s opera. At the “Linden Oper” Blech conducted the nearly unbelievable number of 2600 performances, and it is his merit (apart from the mark he set by his production of “Carmen” and the interpretation of Verdi´s and Wagner´s operas) to have included contemporary works, I. e. operas by Strauss, Berlioz, Borodin and Busoni to the repertoire of the “Linden Oper”.
Translation by Anne Frese 

ELECTROLA GESELLSCHAFT M. B. H. KOLN  1926