Mittwoch, 13. November 2013

شکر نذری علی‌ بیک

......دندونم بد جور درد میکرد خالی شده بود ..یه تیکه دسنمال کاغذی را گلوله کردم و فروبردم تو شیشه ی الکل وجاسازی کردم تو پوسیدگی ....   سه چار کیلو شکر نذری را برداشتم ببرم بدهم تکیه محل ..  چندتا از دوستان دورم را گرفتند که چه عجب این طرفا یکی گردنمو گرفت ماچ کنه یهو پس کشید ..  هرچی فحش مذهبی بود نثار کرد ..   که ملعون خبیث آدم شب عاشورا عرق میخوره ..      اصلاً فرصت ندادند حرف بزنم ... یه کتک سیر شوخی شوخی خوردیم ..   ماهم به خار مادر همشون صلوات فرستادیم ..   شکر را بردیم دادیم یه مسجد دیگه ...   بی پدرا با اون عدالت اسلامی شون..  دارم با تن کوفته این مطالبو مینویسم.. جان تو
 
 علی‌ بیک

Dienstag, 29. Oktober 2013

دلواپسی, همایون حسینیان تهرانی‌ Homayon Hosseinian Tehrani


دلواپسی .
=======
درست نمی‌شنیدم که چه می گوید . بسیار آرام گفت : شنیدی ؟ من هم گفتم : نه ، کمی بلندتر بگو .
گفت : "نمی‌تونم . داره میره شیراز . پاشو بیا خونه ما . من سه روز تنهام ، تنهای تنها . بیا با هم خوش بگذرونیم" .
گوشی را که گذاشتم ، کمی دلواپس شدم . هم دوست داشتم بروم ، هم نمی‌خواستم بروم . دلم می‌گفت : "مرد ! پاشو راه بیافت . از این بهتر نمیشه" !
این پا و اون پا میکردم . همسرش داشت میرفت شیراز و این بهترین زمان بود که من با او تنها باشم . همسر من هم که رفته بود آلمان پیش دخترمان . من هم بدجوری تنها بودم .
به خودم گفتم : اما اگر بروم و مانند پارسال همسرش نرفته برگردد چه ؟ دوباره آبروریزی . دوباره داد و فریاد و اشک و آه و ناله . دوباره بانویم من را می‌گذارد و می رود پیش دخترمان یا پسرمان در مالزی و همانجا می‌ماند و باز شکایت می‌کند و داد و بیداد راه می‌اندازد . بچه ها هم همیشه پشت مادرشان می‌ایستند و پدر من را در می‌آورند .
شاید راهرو خانه را هزاربار رفتم و برگشتم . از بس دستم را در موهایم کرده بودم کف راهرو از مو پر شده بود ، مانند کف آرایشگاه .
دلواپسی داشت من را می‌کشت .
.
سرانجام رفتم پشت در ، کلید را چرخاندم و در را بستم . کلید یدک را هم برداشتم و هر دو را در یک پاکت گذاشتم و پنجره را باز کردم و فریاد زدم : مشدی رجب ! مشدی رجب !
سرایدار ساختمان آمد زیر پنجره . پاکت را از لای نرده ها انداختم پایین و گفتم : "مش رجب ، این پاکت را پیش خودت نگه دار . اگر من خودم را دار زدم هم در را به روی من باز نکن !" . مشدی رجب پوزخندی زد و گفت : "خسروخان ؟ باز فیلتون یاد هندستون کرد ؟ بابا موهاتون سفید شده ، دارین نوه دار می‌شین . از شما دوره ، زشته ، اَی بابا . خانوم بیاد می‌دونین چی میشه ؟" .
پنجره را بستم و با خودم لبخندی زدم و گفتم : "آخیش ! دیگه نمی‌تونم برم پیشش . زندونی شدم !" .
گوشی تلفن را برداشتم و به او زنگ زدم . آرام گفتم : "سلام . رفت ؟ تنهایی ؟" . گفت : "نه ، اما داره میره . نیم ساعت دیگه راه بیفت . زود بیا که دلم برات لک زده فدات بشم !" .
گفتم : "نه نمیام ! تو خونه زندونی ام" .
گفت : "باشه ، من میام خونه تو" .
گفتم : "نیا در بسته‌ست . کلید ندارم . دست از سرم وردار . باباجون من تخته دستی یه ملیون تومن بازی نمیکنم . پارسال هیفده ملیون تومن به تو باختم . زنت که به زنم گفت ، پدرم اومد پیش چشمم" .

آرام گوشی را گذاشتم .
  "همایون حسینیان تهرانی"‌

Freitag, 18. Oktober 2013

قاصدک را به حرف آوردم رضا مقصدی Iranian poet Reza Maghsadi

قاصدک


...............................
قاصدک را به حرف آوردم
گفت: ازدور دست ، آمده است.
چون خیالی به نازکی ِ نسیم
مثل مهتابِ مست، آمده است.

گفتم از دل، خبر، چه آوردی ؟
از خبر های تر، چه آوردی ؟

گفت : آواز عاشقان، امروز -
آبی ِ عشق را معطر کرد .
هرکجا ارغوانِ تازه شکفت
از برایم به غیر عشق ، نگفت.

شبنم ِباغ بیقراریِ ما -
آرزوی سپیده، در بر کرد.

باز باران ، ترانه خوان شده است
با غزلهای شادمانه ی سبز-
معنی ِ مهربانِ جان شده است.

گفتمش: از درخت حرفی نیست ؟
ریشه ی سیبِ سرخ، شاداب است ؟
گفت: شادا درین خزانِ بلند -
ریشه را روشنایی ِ آب است.

- قاصدک از منَت، خبر بوده ست ؟
هیچ دانی دلم چه آشفته ست ؟ :

ازبرنج وُ تُرنج وُ نارنجم-
داستانی ، شگفت می خوانم ؟
همصدا باسروده ی " نیما"
تا سرودِ سپیده ، می رانم ؟

چشم من - این جزیره ی پاییز-
پرده در پرده، آب می گیرد؟
با خیا لی قشنگ، این دلِ من
رنگِ یک شعر ِناب می گیرد ؟

گفت : در جانِ باغ ِ "لاهیجان"
یک گُل ِبیقرار ، روییده ست.
چشم در چشم ِ آسمانِ سیاه
عطر بیدار ِ عشق را ، چیده ست.

آن گُل ِ بیقرار ، در غم توست.
شاعرا ! عاشقانه ، همدم توست.
رضا مقصدی
......................

آلمان . شهریور 92
reza.maghsadi1@gmail.com

Donnerstag, 10. Oktober 2013

Alice Munro Nobel Prize for Literature

The Canadian writer Alice Munro has been awarded this year's Nobel Prize for Literature. Born in 1931, the author is a best-selling author with her ​​rich narrative work in the Anglo-Saxon world. She lives in Ontario and British Columbia. The picture was taken in 2009 during a performance in Dublin. (Photo: Keystone / AP / Peter Morrison)

*************
Die kanadische Schriftstellerin Alice Munro erhält den diesjährigen Nobelpreis für Literatur. Die 1931 geborene Autorin ist mit ihrem reichen erzählerischen Werk im angelsächsischen Sprachraum eine Bestsellerautorin. Sie lebt in Ontario und British Columbia. Das Bild entstand im Jahr 2009 während eines Auftritts in Dublin. (Foto: Keystone/AP/Peter Morrison)
Journal21
 


Freitag, 2. August 2013

روند لجام گسیخته و فزاینده The increasingly unbridled

به دنیا می‌آیند تا اعدام شوند...، الهه بقراط

الاهه بقراط
در طول چهار ماه نخست امسال، 13 حکم اعدام در فروردین، 62 حکم در اردیبهشت، 6 حکم اعدام در ماه خرداد و 46 حکم اعدام در تیرماه در شهرهای مختلف ایران به اجرا در آمده است. ارقام چنان باورناپذیر هستند که «تنها» 6 حکم اعدام به نظر اندک می‌آید! شمار روزافزون اعدام بدون آنکه سخنی از افراد و گروه‌های سیاسی شنیده شود که بر سر «انتخابات» نمایشی و «اصول‌گرا» یا «اصلاح طلب» بودن شیخ حسن روحانی جنجال به راه می‌اندازند، مدتهاست زنگ خطر بی‌تفاوتی مزمن سیاست و جامعه را در برابر جنایات قانونی حکومت به صدا در آورده است 

کار فعالان حقوق بشر و نهادهایی که در این زمینه خبررسانی می‌کنند در چند ماه اخیر بسیار سخت و سنگین بود: اعدام پشت اعدام... جمهوری اسلامی رکورد اعدام را شکست و بر خلاف آنچه به طور رسمی اعلام می‌شود که در جایگاه دوم پس از چین قرار دارد، با توجه به نسبت جمعیت میلیاردی چین به جمعیت میلیونی ایران، سالهاست که با فاصله بسیار، رکورددار صدور و اجرای حکم اعدام در جهان است 

سیاست با قاچاق و اعتیاد

روزی نیست که خبر اعدام چند نفر در این یا آن شهر به طور فردی یا گروهی منتشر نشود. جرایمی که اعلام می‌شوند عمدتا مربوط به مواد مخدر و گاهی نیز در رابطه با قتل و تجاوز هستند. در میان آنها کم نیستند زندانیان سیاسی و دگراندیش و یا افرادی که به اتهاماتی غیر از جرایم کیفری و حتا بر اساس دشمنی‌های شخصی در خانه و خیابان دستگیر می‌شوند و پس از محاکماتی که هیچ کس نمی‌داند به چه شکل برگزار می‌شود، به آسانی آب خوردن به دست جلادان نقابدار و به چوبه دار سپرده می‌شوند

جالب اینجاست که سن این اعدام شدگان بنا بر اطلاعاتی که در رسانه‌های خود رژیم منتشر می‌گردد، تا تقریبا صد در صد به نسل‌هایی مربوط می‌شود که یا در دوران جمهوری اسلامی رشد و نمو یافته‌اند و یا اصلا در سی سال گذشته به دنیا آمده‌اند
kudakan-edam.jpg
در این میان، اعتراض‌ها و محکومیت‌های جهانی از سوی نهادهای بین‌المللی و هم چنین فعالیت‌های روشنگرانه فعالان حقوق بشر در ایران و جهان نه تنها هیچ تأثیری بر روند لجام گسیخته و فزاینده صدور احکام اعدام در ایران نداشته است بلکه مراجع قضایی جمهوری اسلامی همچنان بر این پندار باطل هستند که گویا برخی جرایم از جمله مصرف و فروش مواد مخدر را می‌توان با اعدام از میان برداشت. حال آنکه تجربه عینی خود رژیم در همین زمینه نشان می‌دهد که خرید و فروش و مصرف مواد مخدر اتفاقا از آنجا که یک سر مهم آن به نهادهای نظامی و امنیتی خود رژیم می‌رسد، نه تنها با اعدام متوقف نمی‌گردد بلکه تا زمانی که یک برنامه علمی و اجتماعی برای مهار این پدیده خانمانسوز از سوی یک دولت خدمتگزار و هم چنین نهادهای شهروندی و نیکوکاری مستقل (که در ایران هیچ کدام از اینها وجود ندارد!) پیش برده نشود، اعتیاد و سلطه «برادران قاچاقچی» بر بازار تهیه و توزیع مواد مخدر هرگز مهار نخواهد شد و جوانان مردم، از دختر و پسر، هر روز بیشتر در دام آن گرفتار خواهند آمد و در نتیجه هر روز جوانان بیشتری به جرم داشتن یا مصرف مواد مخدر به چوبه دار سپرده خواهند شد

قانون در جمهوری اسلامی برای داشتن سی گرم ماده مخدر مانند هرویین، کریستل (شیشه) و کراک مجازات اعدام در نظر گرفته است. حال آنکه خود مقامات و زمامداران رژیم نیز می‌دانند نه تنها در ایران بلکه در هر آن کشوری که خرید و فروش و توزیع و مصرف مواد مخدر بیداد می‌کند، قاچاقچیان و اربابان مواد مخدر بدون همکاری نهادهای دولتی و به ویژه نیروهای امنیتی و پلیس نمی‌توانند چنین آسوده جولان بدهند. هم اینان هستند که هنگامی که پای دستگیری و مجازات به میان می‌آید، یک عده جوان بی‌خبر و بی‌گناه را که بیشترشان در بیماری اعتیاد دست و پا می‌زنند، به پای چوبه‌ دار می‌فرستند

اگر بتوان به آمار رسمی و اعلام شده نهادهای رژیم اعتماد کرد، بنا به گزارش منابع حقوق بشری، تا کنون که تنها چهار ماه از آغاز سال 92 می‌گذرد، 13 حکم اعدام در فروردین، 62 حکم در اردیبهشت، 6 حکم اعدام در ماه خرداد و 46 حکم اعدام در تیرماه در شهرهای مختلف ایران به اجرا در آمده است. ارقام چنان باورناپذیر هستند که «تنها» 6 حکم اعدام به نظر اندک می‌آید!

شمار روزافزون احکام اعدام بدون آنکه بجز از نهادهای حقوق بشری، سخن و حتا ناله و فغانی از افراد و احزاب و گروه‌های سیاسی شنیده شود که بر سر «انتخابات» نمایشی و «اصول‌گرا» یا «اصلاح طلب» بودن شیخ حسن روحانی جنجال به راه می‌اندازند، مدتهاست زنگ خطر بی‌تفاوتی مزمن سیاست و جامعه را در برابر جنایات رسمی و قانونی حکومت به صدا در آورده است


عدالت با حذف و اعدام
طی تنها دو هفته نخست تیرماه اعدام 44 زندانی به طور رسمی از سوی قوه قضاییه و رسانه‌های خود رژیم اعلام شده است. در بسیاری از این آمارها، شمار اعدام شدگان افغانی و یا افرادی که به دلایل دیگری دستگیر و اعدام می‌شوند، اعلام نمی‌شود. صدها زندانی در ایران زیر حکم اعدام قرار دارند که احکام بسیاری از آنها به تأیید نهایی رسیده و دیر یا زود به اجرا در خواهد آمد. برای نمونه، در «گزارش تفصیلی، آماری نقض حقوق بشر در خرداد» که از سوی خبرگزاری فعالان حقوق بشر در ایران (هرانا) منتشر شده، چنین آمده است: «زندان مرکزی بندر عباس در حال حاضر بیش از 3800 نفر زندانی دارد که 500 نفر ایشان در زیر حکم اعدام بسر می‌برند. این در حالیست که محکومیت حدود 300 تن از محکومین به اعدام در زندان بندر عباس به تأیید دیوان عالی کشور رسیده است و خطر اجرای حکم ایشان را تهدید می‌کند»

نظام حقوقی و قضایی در ایران در پیوند با نظام سیاسی در طول بیش از سه دهه چنان دستگاه مخوفی را به وجود آورده است که نه با تغییر رییس جمهوری اسلامی و نمایندگان مجلس فرمایشی می‌توان آن را مهار کرد (تازه، اگر اراده چنین مهاری اصلا در کار باشد!) و نه خانواده‌های وابسته به مافیای روحانیت که بر سه قوه و دستگاه نظامی و امنیتی سلطه دارند، اساسا تمایلی به مهار آن دارند چرا که به تجربه، راز بقای خود و ادامه سلطه انحصاری خویش را بر کشور در همین لجام گسیختگی قانونی یافته‌اند

سالهاست که مسئله ایران نه یک مسئله سیاسی، بلکه بسی فراتر از آن، مسئله تهدید خاک و انسان و گیاه و حیوان و آب و هوا، و در یک کلام، تهدید و نابودی حیات و «اکو سیستم» در آن نقطه‌ نسبتا پهناوری از زمین است که نام‌اش ایران است. هیچ کدام از حملات تاریخی، از یونان و مغول و عرب تا حوادث طبیعی از سیل و زلزله و خشکسالی، تا این اندازه ایران را با بحران فراگیر زیست در آن مرز و بوم روبرو نکرده است. این است که «اعدام» بر این زمینه ویرانگر حتا گاه یک مشکل جانبی به نظر می‌آید!

حذف فیزیکی به مثابه تنها راه حل مؤثر برای پاک کردن صورت مسئله که از همان آغاز به فکر رژیم جمهوری اسلامی رسیده است، زائیده ناگزیر نظامی است که در ایدئولوژی راهنمای آن، خاک و انسان و محیط زیست زمینی اساسا جایی ندارد.

در چنین شرایطی، کودکانی که به دنیا می‌آیند، از هر قوم و طایفه‌ و به هر رنگ و نژادی که باشند، پیشاپیش سرنوشت‌شان رقم خورده است: به دنیا می‌آیند تا به احتمال زیاد جزو جوانانی باشند که به هر حال به یک دلیلی زیر حکم اعدام قرار می‌گیرند. این همه منهای مرگ‌هایی است که بر اثر شکنجه، فشارهای جسمی و روحی و کمبودهای پزشکی در زندان و یا حتا مدت کوتاهی پس از زندان روی می‌دهد. آن هم در حالی که اعوان و انصار و افراد خانواده زمامداران رژیم تقریبا بدون استثناء یا در خارج از ایران به سر می‌برند و یا یک پا برای چاپیدن اقتصادی و حفظ قدرت سیاسی در داخل، و پای دیگر برای سرمایه‌گذاری وعیش و نوش و هم چنین بقا در روز مبادا در خارج از ایران دارند

نه امروز بلکه از سال‌ها پیش به تدریج روشن می‌شد که مسئله در ایران نه بر سر تغییر یا اصلاح نظامی چنین مافیایی و ضدبشری بلکه بر سر بود و نبود کشور است. مسئله بر سر این است که ایرانیان تجربه‌ای را که امروز در اختیار جامعه ترکیه و مصر قرار گرفته است، خود به پایان برسانند. تجربه‌ای که هنوز برایش بهایی سنگین پرداخته می‌شود اگرچه دامنه و بازتاب خود را در کشورهایی می‌یابد که در آنها اسلام‌گرایان، با پشتیبانی «غرب» و «شرق» تلاش می‌کنند به طور «دمکراتیک» و «خزنده» یک بار برای همیشه به قدرت برسند. بهایی که امروز ترکیه و مصر و کشورهای مشابه برای مقاومت در برابر اسلام‌گرایان می‌پردازند، بی‌تردید کمتر از آنی خواهد بود که مانند ایران زیر سلطه یک حکومت اسلامی مجبور به پرداختن‌اش خواهند شد
24 ژوییه 2013
گزارش تفصیلی، آماری هرانا از نقض حقوق بشر در خردادماه

http://hra-news.org/333/15870-1.html
گزارش تیرماه شیرین عبادی از وضعیت حقوق بشر در ایران

کیهان لندن 1 اوت 2013
الاهه بقراط

Sonntag, 21. Juli 2013

برگ درخت انگور Grape tree Leaf



  • برگ درخت انگور
    ===========
    بزرگ شدی ماشالا . مرد میشی ایشالا .
    بزرگ شدی ماشالا . مرد میشی ایشالا .
    آ باریکلا ، یکی تو بخور ، یکی من میخورم . آ باریکلا .
    روی تاب بلند خونه باغمون ، آروم می رفتم و می اومدم و با خودم می خوندم . یک خوشه بزرگ انگور یاقوتی که از درخت مویِ کنار آبنما کنده بودم ، تو دستم بود . دون دون انگورا رو می کندم و می خوردم و می خوندم :
    « یکی من میخورم ، یکی سوسن میخوره ، یک دونه من می خورم ، باز یکی سوسن میخوره ، محسن کوفت بخوره ، محسن زهر میخوره » .
    دلم بدجوری مالش میرفت . ناهار آش ماش با نون سنگک خورده بودم . اما نمیدونم چرا دلم یک جورایی شده بود . چند روزی بود که دیگه تابستون بود و سه ماه بایست تو خونه میموندم تا پاییز بشه و برم دوباره دبستان خودم ! دبستان همایون !
    شاگرد اول شده بودم و بنا بود بابام برام یک رورووک بخره . میرفتم کلاس سوم . اوخ جون !
    اما چرا دلم اونجوری شده بود ، نمیدونم . یک جورایی بودم . داغ بودم . لپ هام می سوخت . شایدم تب داشتم .
    شب پیش ، دم دمای تاریکی ، توی ایوون ، پیش خانجون ، مادربزرگم ، نشسته بودم و با چکش کوچولوش ، پوست تخمه هندونه براش میشکستم و می ریختم تو دامنش . اونم ، ریزریز می خندید و پوست میکند و یکی تو دهن من میگذاشت و دوسه تا تو دهن خودش . ریسه می رفت که به من کلک میزنه !
    « یکی توبخور . هیچی من میخورم . دوتا تو بخور . من که دندون ندارم . آقا شدی ماشالا . پیر بشی ایشالا . آ باریکلا » .
    مامانم با یک سینی انگور اومد ، خواهر کوچیکم تو بغلش بود و پستونک میک میزد . سینی رو گذاشت روی سفره و رو کرد به من گفت :
    « ببین ، تو دیگه بزرگ شدی ، فردا خانجون چند تا خانوم خویش و دوست مهمون داره . دوره زنونس . مردها نباید خونه باشن . بابات میره سرِ کار . مش حسن هم با آق بزرگ میرن بازار . تو هم نزدیک ناهار برو چارتا نون سنگک از مشدی سلیمون بگیر و بیار ، خانوما که اومدن برو اونور باغ تاب سواری کن ، بازی کن . کتاب بخون . چه میدونم ، پیش ما نیا . زشته که خانوم ها رو سربرهنه ببینی . خوششون نمیاد » .
    خانجون باز ریزریز خندید و دستی به سر من کشید و گفت :
    « مرد شدی ماشالا . نکنه فردا بیای و سوسن جونو ببینی و عاشقش بشی ! سوسن نومزد محسن میشه وا » .
    مامانم غر زد و گفت : « وا ! تورو خدا نَگین خانوم جون . این تازه ده سالشه . سوسن پونزه شونزه سالشه . این هنوز جاشو خیس میکنه ! » .
    خانجون ریسه رفت و گفت : « چه بهتر ! دیگه مرد شده ! بایدم جاشو خیس بکنه ! » .
    مامانم با کف دستش یک اشاره ای به خانجون کرد و دستشو جلو دهنش گرفت و دوتایی از خنده کج و کوله شدن .
    گفتم : « سوسن کیه ؟ محسن کیه ؟» .
    مامانم گفت : « سوسن که سوسنه ، دختر محترم خانوم دیگه . محسن هم که برادرزاده خانجونته . خنگ شدی ؟ فردا خانجون میخواد سوسن رو واسه آقا محسن خواسِگاری کنه . میخواد یک کاری هم بکنه کارستون ! دیگه پاشو برو به کارت برس . برو دو تا کتاب بخون . پاشو . یواش یواش هم برو جاتو بنداز و بگیر بخواب . یادت باشه فردا زود پاشی بری یک سبد برگ تر و تازه از درختای مو بچینی . ناهار فردا دلمه برگ مو داریم با آش ماش و دمپختک . پاشو دیگه » .
    رو پشت بوم ، رختخوابم خنک بود ، کیف داشت . آسمون رو نیگاه می کردم و ستاره ها رو میشمردم . توی کتاب جیبی خونده بودم که پسرا و دخترایی که عاشق هم میشن ، یک خوشه انگور رو دون دون با هم می خورن تا دونه آخرش به هرکی بیفته ، اون یکی رو ماچ میکنه !
    یاد خوشه های انگور درخت های باغ بودم ، برگ های درخت مو ، خانجون و مامان و ریسه رفتنشون ، که . . . دیگه یادم نیست !
    آفتاب که روم افتاد ، پاشدم و از نردبون اومدم پایین ، یک نگاهی به درخت انگور بزرگه انداختم و رفتم ناشتایی خوردم . برگشتم و دوباره انگورها و درخت ها رو نیگاه کردم و دو سه تا خوشه بزرگ انگور کندم و رفتم پاشیر دم آبنما خوب شستمشون . چیدمشون لای چند تا برگ بزرگ مو و گذاشتم لب باغچه ، تو خنکای سایه درختا .
    سبد رو از عمه رباب گرفتم و رفتم براشون پر کردم برگ درخت مو .
    عمه رباب همه کاره خونه ما بود . به خانجون هم فرمون میداد . یک وردست هم داشت که بهش میگفتیم ننه گلین . هر دوتاشون پیر بودن . هرچی عمه رباب خوشگل و خندون و دلنشین بود ، ننه گلین زشت و بدگِل و انگار که زهر مار . چهار پنج تا دندون بلند و سیاه هم داشت اندازه هسته خرما . دهن که باز میکرد آدم دلش به هم میخورد .
    نزدیکای ناهار بود که خانجون سدام کرد : « شازده بالا ! بیا برو نونوایی نون بخر . مهمون ها یواش یواش میرسن . دیر میشه وا » .
    نون ها رو که بردم تو آشپزخونه ، دیدم همه هستند . پری ، خواهر کوچیکم داشت نخودبازی میکرد . علی ، داداش خیلی کوچیکم ، تو گهوارش خواب بود . مامانم می چرخید و به کارهای عمه رباب و ننه گلین سرک می کشید . خانجون هم لب پله نشسته بود و داشت به یک چیزی تو دستش نیگاه میکرد . تا من رو دید گفت :
    « دستت درد نکنه خان بالا . خوشگله ؟ » . یک انگشتر طلا تو دستش بود ، الکی گفتم : « آره خوشگله » .
    عمه رباب روی یک تیکه نون چیزهایی ریخت و گفت : « بیا بخور کیف کن . به به . ببین مامانت چه مایه ای درست کرده واسه دلمه ها » . با دلخوری گرفتم و فوت کردم و گاز زدم . بد نبود . آخه من دلمه دوست نداشتم . اما گشنه بودم و خوردم .
    خانجون به مامانم گفت : « مولوک خانم جون ! بیا خودت این انگشترو بذار لای دلمه سوسن . یادت نره دوتا چوب جارو بهش فرو کن که اشتباه نشه . همه رو یه چوب بزنین ، مال سوسن رو دوتا » .
    تا مامانم اومد بجنبه ، عمه رباب انگشتر رو گرفت و گفت : « خُبه خُبه ! مولوک خانوم جون ؟! خودم همه رو می پیچم ، این یکی هم با خودم » .
    در می زدند .
    چند تا خانوم با چادر و روبند اومدن تو . شیش هفت تا می شدن . سلام کردم .
    محترم خانوم روبندش را پس زد و منو گرفت و دوتا ماچم کرد و گفت : « به به ! ماشالا ! ببینین چه بزرگ شده ، چه مردی شده ! » . خانوما همه روبندشون رو ورداشتن و ناگهان من چشمم به سوسن افتاد . همشون به به کنان من رو ماچ کردن . لب های سوسن گمونم از دیگرون داغ تر بود . یکهو گُر گرفتم . نمیدونم ، شایدم تب داشت !
    خودم رو به دو رسوندم لب باغچه . دور و بر خوشه های انگور که چیده بودم گشتم و چرخیدم . گرمم شده بود . یکهو یک خوشه بزرگ ورداشتم و پاورچین پاورچین راه افتادم به سمت سرسرا . یک پا می رفتم ، دوتا پا بر میگشتم .
    سدای خنده و خوش و بش می اومد . هیاهویی بود . یکهو رفتم تو سرسرا و بلند گفتم : « سوسن جون ! میای با همدیگه یه دون یه دون انگور بخوریم ؟ » . که یکهو مامانم جیغ کشید :
    « وای خدا مرگم بده . برو بیرون . مگه نگفتم اینورا نیای ! » . خانوما با سرو سدا چادراشون رو سرشون می کشیدن که من در رفتم .
    سدای خنده ریزریز خانجونم می اومد . « اوا بابا ول کنین . بچچس ! پسر بچه ده ساله که رو گرفتن نداره وا . هنوز سنبلش بلبل نشده » . غش غشِ خنده خانوما همه جا رو پر کرد .
    در رفتم ، رفتم سراغ تاب خوردن و انگور خودم .
    ننه گلین ناهارمو آوورد کنار تاب گذاشت و رفت . آش ماش رو خوردم اما دلمه ها رو باز کردم و ریزریز کردم ریختم برا کفتر ها . هیچکومشون دوتا چوب جارو نداشتن . اَه . دلخور بودم .
    بزرگ شدی ماشالا . مرد میشی ایشالا .
    آ باریکلا ، یکی تو بخور ، یکی من میخورم . آ باریکلا .
    یکی من میخورم ، یکی سوسن میخوره ،
    یک دونه من می خورم ، باز یکی سوسن میخوره ،
    محسن کوفت بخوره ، محسن زهر میخوره .
    روی تاب می رفتم و می اومدم و دون دون و آروم انگور می خوردم . سر و سدای خانوما هم کم شده بود . غذاها رو کشیده بودن و تو سرسرا ، دیگه همه داشتن ناهار می خوردن .
    کاش سوسن می اومد با من تاب سواری می کرد . کاش به جای دلمه برگ انگور ، دونه های انگور رو با من می خورد . لباش چه داغ بود . نکنه که تب داشت . . . . .
    داشتم چرت می زدم که سدای جیغ و داد و فریاد عمه رباب و ننه گلین چرتم رو پاره کرد . از تاب پریدم پایین و دوویدم به سمت آشپزخونه . توی راه از هولم پام رفت رو انگورهایی که گذاشته بودم لای برگ ها ، کنار باغچه ، و خوردم زمین   انگورهایی که چیده بودم له شدند . اما من بلند شدم و دوویدم .
    عمه رباب داد می کشید و تو سرش می زد و می گفت :
    « وای مولوک خانوم . وای خانوم بزرگ . بدووین . این مرگ گرفته گلین داره خفه میشه . وای بمیری ایشالا . وای خبرت رو بیارن ایشالا » .
    مامانم از پیش و سوسن و چندتا از خانوما می دوویدن . همه سربرهنه ! مامانم گفت : « چی شده ؟ چرا داد می زنی رباب خانوم ؟ » .
    عمه رباب با گریه ولو شد رو زمین و تو سرش زد و گفت : « وای خانوم . این گلین ذلیل شده ، یه دلمه رو گذاشت تو دهنش و دندونش شیکست . انگشتره تو دلمه اون بود . همه رو با چوب جارو قورت داده ، داره خفه میشه . خاک به سرمون شد . بمیره الاهی » .
    سدای عُق زدن و بالا آووردن ننه گلین می اومد . اَه . دل آدم به هم میخورد .
    آفتاب میخورد تو موهای سوسن ، رنگ انگور یاقوتی بود . چشاش دو دو میزدن و پُرسون که چی شده ، انگار که دو دونه انگور درشت .
    مامانم ، و پشت سرش خانجون ، دو زانو نشستن رو زمین داغ . دستاشونم رو سرشون و تو موهاشون بود .
    همه ، سربرهنه بودن .
    ...همایون حسین تهرانی

Donnerstag, 18. Juli 2013

تلخم امشب ، شعر را زهرم نكن

شعر ! امشب ، بوي شيون مي‌دهي
بوي غم‌هاي ِ دل من مي‌دهي !

تلخي امشب ، بدتر از بادام ِ تلخ
دور ِ دفترهاي ِ مشق من نچرخ !

تلخي امشب ، تلخ‌تر از زهر مار
مثل ِ تنگاي ِ غروب ِ يك مزار

باز داري ، چاه ِ ويلم مي‌شوي
باز امشب هم ، رتيل‌م مي‌شوي

قند هستي تلخ‌ ما را مي‌گزي ؟!
با دم ِعقرب مربا مي‌پزي ؟ !

مشق من ، اي مشق ِ پراندوه ِ من
بازگرد از نعره‌هاي ِ كوه ِ من

اي دليل ِ بي‌دليلي‌هاي من
نيمه‌راهي در عليلي‌هاي من

كوه آتش مي‌شوي در كوره‌ام
مي‌نشيني گوشه‌ي ِ دلشوره‌ام

اي دليل ِ بغض ِ باراني ِ من
باز شو در مشق طغياني ِ من

با شكست سقف ويراني بپر
تا عروج اوج حيراني بپر

منفجر شو در شب ِ شيدايي‌ام
گم بشو در عمق ِ ناپيدايي‌‌ام

تلخم امشب ، شعر را زهرم نكن
با تمام ِ شعرها قهرم نكن

خط بخور اي مشق ! بي‌تكليف شو
كوچه بازاري‌ترين تصنيف شو

خط بخور در اعوجاج سطر‌ها
خيس شو از بغض خشك چترها

جمع كن امشب خيالم خسته است
يك جهان پرواز ، بالم خسته است

چند خط مثنوي ... ... ريوار باراني